تبليغاتX
جـــــــــــاده انتظــــــــار
جـــــــــــاده انتظــــــــار
آنقدر جاده ی پرپیچ و خم انتظار را می پیمایم تا بالاخره با آمدنت به مقصد برسم
      کسی که هیچ وقت منو تنها نگذاشت !!
  چهارشنبه بیستم خرداد 1388 (11:27 قبل از ظهر)

اولين روز که چشمامو باز کردم ديدم يکي کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟

گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم

گفتم : تا هميشه پيشم ميموني

گفت : آره

گفتم : باهام بازي ميکني؟

گفت : نه

گفتم : واسه چي؟

گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم

من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : هنوز گريه نکن

گفتم : واسه چي؟

گفت : هنوز وقتش نرسيده

من هم بيشتر گريه کردم

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت : ميدوي اين کيه ؟

گفتم : نه

گفت : اين مادرته

گفتم : مادر چيه؟

گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولي...

گفتم : ولي چي؟

گفت : اون تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره

گفت : تنهات ميزاره

منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد

اون گفت : اين رو ميشناسي؟

گفتم : نه

گفت : اين پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : اين کيه ؟

گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره

گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره

ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد

گفت : ميدوني اين کيه؟

گفتم : نه

گفت : اين خواهرته

گفتم : خواهر

گفت : آره خواهر هم راز هم درد هم بازي

گفتم : اين پيشم ميمونه

گفت : نه اين هم تنهات ميزاره

گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره

گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم

گفتم : نه

وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد

گفت : ميدوني اين کيه ؟

گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره

گفت :نه اون هم و رو تنها ميزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واس مياره ولي بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات ميزار

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم

ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن

تا روزي که....

داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد

وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....

ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره

آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : اين دليل موندن نيست

من هم اون گل رو از اون گرفتم

هر روز منتظرم به درختي تکيه ميکرد و با يک گل سرخ

کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....

روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود

وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني

به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....

توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت

گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتي

گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم

گفتم : تو کي هستي؟

گفت : خدا

گفتم : خدا؟

گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسی رو توي تنهايي تنها نميزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه

اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت خدا بود .....  

 

پی نوشت : دیروز این مطلب را در یک وبلاگ خوندم و به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم و تصمیم گرفتم در وبلاگم بگذارم ولی وقتی به آخرش رسیدم یه جورایی جا خوردم ،چون کسی که هیچ وقت منو تنها نگذاشت به جای "خدا " نوشته بود "غم " هست

از اول که داشتم می خوندمش اصلا فکر نمی کردم آخرش چیزی به غیر خدا باشه

اونی که هیچ وقت ما را تنها نمیگذاره ، همیشه باهامون هست خدای مهربون هست ، چیزی که این روزها در تک تک لحظات زندگیم دارم لمسش می کنم . پس آخرش را تغییر دادم

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      ای دل تنها
  شنبه هشتم فروردین 1388 (2:2 بعد از ظهر)

امسالم تموم شد دل تنها

دوباره تکرار و تکرار شب ها

تا بوده این بوده دل تنها

سال نوت مبارک ای دل تنها

می دونم تنهایی ،می دونم دلتنگی

می دونم نازکم تو تحمل کن

زندگی امیده ،سایه تردیده

سرنوشت این بوده گله کمتر کن

باز منو یاد اون دوردورا ننداز

من خداحافظی کردم با پرواز

چی می خوای از جونم ای دل تنها

راحتم کن ،تموم کن ای دل تنها

می دونم تنهایی ، می دونم دلتنگی

می دونم نازکم تو تحمل کن

زندگی امیده ،سایه تردیده

سرنوشت این بوده ،گله کمترکن

نمی خوام تو کلبت جشن غم برپا شه

نمی خوام فکر غم تو سرت باشه

واسه پیری زوده ،تازه ام شاید که

روز فردا ، روزه موعـــوده

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      بی خداحافظی
  شنبه پنجم بهمن 1387 (1:19 بعد از ظهر)

گفت : حتما می آیم ،
منتظر باش.
منتظر پای دیوار
جیب هایم پر از آه وای كاش
باز هم بی خداحافظی رفت
مثل هر بار
كوچه و خلوت و باد
كاسه ی اشكم از دستم افتاد
یك دل پر
زیر باران شرشر
یك نفر رد شد و گقت :
بادها بی خداحافظی میروند
ابرها هم همینطور!

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      سرنوشت
  یکشنبه هفدهم آذر 1387 (12:37 بعد از ظهر)


در حیرتم از اقبال خویش ! باز هم آمده ای و من نبوده ام و باز وقتی رسیده ام که تو رفته ای

بدون هیچ نشانه ای و هرچه میدوم به تو نمی رسم ! باز از زمین های ماسه ای عبور کرده ای 

وباد و باران رد پایت را با خود برده اند ! و من همچنان میدوم ....

پس کی سرنوشت یاریمان می کند تا همزمان از یک جاده بگذریم ؟؟؟


| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      قایم باشک !!
  چهارشنبه یکم آبان 1387 (6:27 بعد از ظهر)



گفتی: بیا قایم باشک بازی کنیم.

 

 گفتم: اول تو چشم بذار. گفتی: نه ، اول تو. گفتم: چرا همیشه اول من؟


گفتی: اگه راست می گی که دوستم داری ، باید اول تو چشم بذاری

 

 گفتم: باشه ، تا بیست می شمرم

 

گفتی: نه ، هر موقع صدات کردم بیا. ... چشامو بستم وشمردم و شمردم

 

تا صد شمردم ، اما تو صدام نکردی گفتم: بیام؟ اما صدایی نشنیدم



چشامو باز کردم و دور و برم رو خوب گشتم اما نبودی

 

 از اون روز تا حالا تموم دنیا رو دنبالت گشتم اما ردی ازت پیدا نکردم

 

 نمی دونم ، به خودم میگم شاید یه جایی قایم شدی که صدات به من نمی رسه

 

 یا شاید هنوز جایی رو برای قایم شدن پیدا نکردی



تو رو خدا زودتر صدام بزن ... آخه دیگه عددی برای شمردن باقی نمونده

 

 
| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      تــــــو می آیـــــــــــی
  یکشنبه چهاردهم مهر 1387 (12:58 بعد از ظهر)

از دورها
           دورها
                  می‌آیی
و فقط
       یک چیز
                 یک چیزِ کوچک
در زندگی من جابه‌جا می‌شود

این که دیگر بدون تو                         در هیچ کجا نیستم!

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      اتفاقی نیفتاده !!!
  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 (1:4 بعد از ظهر)

 

دیگرکافیست

صحنه ی جنایت را که ترک گفته ای

چشمانت را هم بگشا

اتفاق خاصی نیفتاده

فقط مرده ام !

هی ،نگران نباش

نمی توانند محکومت کنند

چون هنوز نفس می کشم

راه می روم

وادای زنده ها را در می آورم

تا کسی نتواند از گل بالاتر به تو بگوید!!

 

 

شاعر: بهار

نوشته شده توسط یه چشم به راه
      چگونه فراموشت کنم؟
  پنجشنبه هفتم شهریور 1387 (7:17 بعد از ظهر)

از هرکه پرسیدم

گفت فراموشش کن

اما چگونه ؟

هیچ کس نگفت

یکی گفت: دیگر به او فکر نکن

اما چگونه به اون فکر نکنم

در حالی که هرلحظه یادش در خاطر من است

دیگری گفت: دیگر به اونگاهی نکن

اما چگونه نگاهش نکنم

درحالی که نگاه تنها مسیر میان من واست

دیگری گفت : نگاهش را نادیده بگیر

اما چگونه نگاهش را نادیده بگیرم

درحالی که نگاهش در هرآینه پیداست !

 

تمام راه حل ها را امتحان کردم ،اما نشد

هرروز خاطره اش

تازه تر از دیروز

و هرروز نگاهش همان نگاه دیروز است

همان نگاه اولین روز

چگونه می توانم فراموشش کنم

درحالی که تک تک ستاره های آسمان

بر قطره قطره ی موج های دریا

نامش را نوشته ام

و از صدای چکاوک

و از صدای بلبل

واز سکوت قاصدک

تنها صدای سلام او را می شناسم

در هرآینه ای

و برهر دیواری

قابی از نگاهش نصب کرده ام

حال از خود تو می پرسم :

چگونه فراموشت کنم ؟

چگونه دیگر نگاهت نکنم ؟

چگونه دیگر نامت را نیاورم ؟

چگونه دیگر در آنه بنگرم

چگونه دیگر صدایت را نشنوم

وچگونه دیگر آمدنت را به انتظار ننشینم؟

ای کاش پاسخم می دادی

ای کاش فقط برای یک لحظه

سکوت را می شکستی

از تو می پرسم :

چگونه به آسمان نگاه کنم

و ماه رخ تو را در هرشب تمام نبینم؟

چگونه چشمه آب را بنگرم

و جوشش مهربانی ات از خاطرم نگذرد؟

چگونه به کوه نگاهی اندازم

و عظمت وبزرگی نگاهت را نجویم ؟

چگونه از کنار نسیم بگذرم

و بوی خوش تو به مشامم نرسد؟

چگونه موج های دریا را ببینم

و یاد نام تو روی شن های ساحل نیفتم ؟

چگونه؟

بگو چگونه می توانم؟

با تمام آنچه دارم

هرچند جز نگاهت هیچ ندارم

وداع کنم وفرض کنم

از ابتدا هیچ نداشته ام

چگونه باور کنم

حرفهای شقایق

همه دروغ بوده است؟

و تمام حرف های قاصدک

و امید گنجشک

وتمام خاطرات پرستو

چگونه باور کنم

تو دیگر نگاهم نخواهی کرد

چگونه باورکنم

زندگی به همین سادگی

مسیر جاده تو را از من جدا کرد؟

چگونه باور کنم

آن بیابان

که جز برهوت تنهایی نیست

خیلی وقت است که آغاز گشته است؟

چگونه باور کنم ،سرابی بیش نبود

چگونه باور کنم جاده سنگدلی اس را

برای همگان

تنها در زندگی من

به نمایش گذاشت

چگونه باور کنم

ماه از سرزمین من گریخت

بی آنکه مهتابی او را برباید

تو بگو چگونه باور کنم؟....

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      سفر ایستگــــاه
  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 (12:6 بعد از ظهر)

قطار مي‌رود 
تو مي‌روي
تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌هاي ايستگاه رفته
تكيه داده‌ام!

نوشته شده توسط یه چشم به راه
      تو اگه نباشی ...
  شنبه هشتم تیر 1387 (11:38 قبل از ظهر)

تو اگه نباشی

تو اگه نباشی کی تو رویا موهامو ناز میکنه

کی با بالای شکسته با من پــــرواز می کنه

 

راست بگو تو که نباشی اخمای پیشونیمو کی میاد

دونه دونه با حــــــــوصله باز می کنه

 

تو نباشی کی میاد ناز نگامو میخره

کی میاد دنبال من ،  منو تا خورشید ببره

 

کی میگه حوا همیشه با توئه

واسه ی خاطر تو جون میده پشت پنجره

 

تو اگه نباشی که واسه همیشه منو رو می پرسته

کی برام  می میره ، کی نمیشه خسته

 

کی منو میزاره روی دوتا چشماش

کی اگه نباشم میگیره نفســــــــهاش 

 

تو اگه نباشی  .......

تو اگه نباشی ......

 

پی نوشت : با عرض معذرت از مریم حیدرزاده که در شعرشون " من " ها را به "تو " تغییر دادم ، چون او بی من رها و خوشبخت است و من بی او در قفس ناامیدی ... 

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه