تبليغاتX
جـــــــــــاده انتظــــــــار
جـــــــــــاده انتظــــــــار
آنقدر جاده ی پرپیچ و خم انتظار را می پیمایم تا بالاخره با آمدنت به مقصد برسم
      گل بی خــــزان
  یکشنبه سی ام مهر 1385 (1:11 بعد از ظهر)

 

گلی را که دیروز

 

 به دیدار من , هدیه آوردی , ای دوست

 

دور از رخ نازنیـــــن تو

 

امروز پژمرد!

 

همه لطف و زیبای اش را

 

که در حســــرت به روی تو می خورد و

 

هوش از سرما به تاراج می برد,

 

گرمای شب , برد

 

صفای تو اما , گلی پایـــدار است

 

بهشتی همیشه بهار است

 

گل مهرتو در دل و جان

 

گل بی خـــــزان

 

تا که من زنده ام ماندگاراست

 

«فریدون مشیری »

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      ندیده هم می توان عاشق بود
  جمعه بیست و هشتم مهر 1385 (5:31 بعد از ظهر)

سلام به همگی ....                                                                                 

 

یکی از دوستان در پست با عنوان " ازدل نمی روی " نظر دادند ! ظاهرا این موضوع براشون شاید تمسخر آمیز و شاید تعجب برانگیز بوده که کسی را ندیده می توان عاشق شد!

اولا خدمت این دوست محترم عرض می کنم که این متن نوشته ی خودم نبود ولی دقیقا مطابق با احساس خودم هست . شاید شما قبلا هم این متن را خوانده باشید ...    

ثانیا فکر میکنم که شما منظور از این نوشته را یه کم درست متوجه نشده اید ! این نوشته مقصودش اینه که طرف مقابل توی قلب شخص جا داره و مسلما کسی که در قلب کسی خانه دارد به این راحتی ها فراموش نخواهد شد ....                                                   

ولی من یک نظر دیگه ای هم دارم و اون اینکه اگه کسی را ندیدی و عاشق روح و سیرت طرف شدی عشقت بسیار زیباتر و مستحکم تراز اینه که کسی را ببینی و صرفا فقط جذب صورت زیباش بشی ! زیبایی بعد از یک مدتی عادی میشه ولی اونچه که همیشه باقی می مونه یک قلب بزرگ وروح مهربان است ...                                                             

دلم میخواد که حتما خوانندگان وبلاگ نظرشون را در این باره اظهار کنند .       

این متن زیبا را هم برای اثبات و یا تکمیل سخنم می نویسم

 

‚‚‚

 

نابینا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت :چه طوری؟ تو که نمی بینی ! نابینا گفت : چون

نمی بینمت دوستت دارم . ماه گفت:چرا؟ نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم

ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم ...

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      دل نوشته هایم ـــــ قــــاصـــــدک
  جمعه بیست و هشتم مهر 1385 (11:25 قبل از ظهر)

وقتی کودکی بیش نبودم روزی قاصدکــــی آرام روی دستم نشست  ,از مادرم پرسیدم که چیست؟ گفت قاصدک است , پیام می آورد و می برد ! توی عالم بچگی متعجب شدم که چطورچنین چیزی ممکن است؟ آخر این که می گویند قاصدک است نه گوشی دارد که پیــــام مرا بشنود نه زبانی که آن را بازگو کند . پیش خود خیال کردم

که این هم یکی دیگر از آن قصه هایی است که بزرگترها برای بچه ها تعریف می کنند ...اما این موضوع به نظرم جالب می آمد ,  دوست داشتم من هم قاصدکم را برای بردن پیامی بفرستم اما نمی دانستم به کجا و برای که ؟ نمی دانم , ولی زمزمه ای کردم و با لبخند فوتش کردم تا پرگرفت و رفت و آنقدر نگاهش کردم تا از نظرم ناپدید شد , همین ....توی عالم بچگی دیگر نه فکر کردم که آیا پیام مرا خواهد رساند و پیامی برایم خواهد آورد یا نه ؟

تا اینکه گذشت و بزرگ شدم ,آن وقت بود که در اشعار شعرا خواندم که قاصدک ها پیام می برند ,این بار دیگر حقیقتا باور کردم ! مخصوصا اینکه این بار من هم کسی را داشتم که برایش پیامی بفرستم و منتظر رسیدن پیامش باشم ....

می دانی ....این روزها که از تو بی خبرم و نه نشانی از تو دارم و نه ردپایی فکر کردم پیامی را برای قاصدکی

زمزمه کنم تا برایت بیاورد. ولی آخر به قاصدک چه بگویم ؟ بگویم که باید فرسنگها راه را بپیماید ؟ آخر به کدام  باد بگویم که او را همراهی کند؟ اگر قاصدکم گم شد چه؟ اگر رفت و پیامم را به گوش دگری رساند چه ؟

وقتی اندیشیدم دیدم نه ! هنوز قاصدک ها را باور ندارم , ولی این بار اندیشه ای بزرگ در ذهنم جای گرفت , می خواهی بدانی چیست؟

آخر خودت بگو چه کسی یا چه چیزی امین تر از خداست تا من پیامم را به او بگویم تا به گوش  دل تو برساند؟ به کی می توان امید بست به جز رحمت خدا و مهربانی بی انتهایش ؟ تو بگو تا وقتی که خدا هست , تا وقتی که او حرفهای دلمان را می داند , تا وقتی که او محرم اسرارمان است آیا این درست است که به قاصــــاکی امید ببندیم؟

من میخواهم شرح دلتنگی ها و چشم به راهی هایم را برای خدا بگویم , میخواهم از خدا بخواهم که پیام قلبم را

به قلبت برساند تا بدانی که چقدر بی تاب و تنهایم ....

فقط باید مواظب باشی ,این پیام را نه می توان با گوش شنید , نه با چشم خواند ! پیام قلبم را فقط باید با قلبت دریافت کنی ♥♥

 

«یه چشم به راه»

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      بدون شرح
  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 (4:43 بعد از ظهر)
| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      از دل نمی روی
  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 (3:9 بعد از ظهر)

می گویند : ازدل برود هرآ نکه از دیــــده رود اما تو به دیده نیامدی و خوب در دل پنـــــاه گرفتی

پناه بگــــیر که در خوب سنگری جا باز کرده ای !

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      فــــال حافظ
  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 (11:57 قبل از ظهر)
سلام به همراهان جاده انتظار.....

از خواجه ی شیرازی تفال جستم ... شما هم نیت کنید شاید فال دلتان با من یکی بود !

منبع فال : سایت تهرون ۲۰

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      شــــب
  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 (11:9 قبل از ظهر)

 

هرشب برای دیدنت در تاریکی و تنهایی وجودم با ماه قرار می گذارم تا ازتو بگویم

از تو بهترین عشق , از تو پاکترین موجود ,از تو جاودانه ترین نام

هرشب در باغچه کوچک دلم به انتظارت می نشینم

به انتظارت می نشینم ای بهترینم

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      دیـــــــــدار
  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 (1:16 بعد از ظهر)

سلام

من این شعرزیبا را بسیار دوست دارم با اینکه خیلی طولانی است ولی فکر کردم جایش در "جاده انتظارم " بسیار خالی است ...البته اسم شعر چیز دیگری است و من برای اینکه جذابیت انتهاش از بین نره اسمش را عوض کردم که همینجا از شاعرش عذرخواهی می کنم و البته نمی دانم این شعر سروده ی چه کسی است و از خوانندگان میخواهم که اگر نام شاعرش را می دانند لطفا برایم در قسمت نظرها بنویسید البته به نظر خودم سبکش شبیه فریدون مشیری است

 

کــــاش می دانستی

بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم

خبر دعوت دیدار تو , چو از راه رسید

پلک دل باز پرید

من سراسیمه به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبور , زود برخیزعزیز

جامه تنگ درآ

و سراپا به سپیدی تو درآ

و به چشمم گفتم

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس

که پس از این همه مدت , زتو دعوت شده است؟

چشم خندید و به اشک گفت : برو

بعد ازاین دعوت زیبا به ملاقات نگاه

با توام کاری نیست

و به دستان رهایم گفتم

کف بر هم بزنید

هرچه غم بود گذشت , دیگر اندیشه لرزش

به خودت را مده

وقت آن است که آن دست محبت , زتویادی بکند

خاطرم را گفتم : زودتر راه بیفت

هرچه باشد بلد راه تویی

ما که یک عمر به این خانه نشستیم و تو تنها رفتی

بغض در راه گلوگفت

مرحمت کم نشود گویا بامن بنشسته دگر کاری نیست

جای ماندن چون دگر نیست , از اینجا بروم

پنجه از مو به در آورده , بدان شانه زدم

و به لب ها گفتم : خنده ات را بردار دست دردست تبسم بگذار

و نبینم دیگر که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی

مژده دادم به نگاهم گفتم

نذردیدار قبول افتاده است

و مبارک باید , وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب

و تپش های دلم را گفتم

اندکی آهسته ,آبرویم نبری , پایکوبی زچه برپاکردی؟

نفسم را گفتم

جان من تودگر بند نیا

اشک شوقی آمد , تاری جام دوچشمم بگرفت و به پلکم فرمود

همچو دستمال حریر , بنشان برق نگاه

پای در راه شدم

دل به مغزم میگفت

من نگفتم به تو آخر , که سحر خواهد شد

هی تو اندیشیدی ,که چه باید بکنی

من به تو می گفتم او مرا خواهد خواند و مرا خواهد دید

سربه آرامی گفت : خوب چه میدانستم

من گمان می کردم , دیدنش ممکن نیست و نمی دانستم

بین تو با دل او , حرف صد پیوند است ,من گمان می کردم

سینه فریاد کشید

هرچه بوده است گذشته است

حرف از غصه و اندیشه بس است

به ملاقات بیندیشید و نشاط

آخر ای پای عزیز ,قدمت را قربان

تندتر راه برو , طاقتم طاق شده است

چشم برق می زد

اشک برگونه نوازش می کرد

لب به لبخند تبسم می کرد

مرغ قلبم با شوق , سربه دیوارقفس می کوبید

تاب ماندن به قفس ,هیچ نداشت

دست برهم می خورد

نفس از شوق , دم سینه تعارف می کرد

سینه برطبل خودش می کوبید

عقل شرمنده به آرامی گفت

راه را گم نکنید !؟

خاطرم خنده به لب گفت نترس

نگران هیچ مباش ,سفرمنزل دوست

کار هرروز من است

چشم برهم بگذار , دل تورا خواهد برد

سربه پا گفت : کمی آهسته , بگذارید که من هم برسم

دل به سر گفت : شتاب تو هنوزم عقبی؟

عقل فریاد کشید : دست خالی که بداست ,  کاشکی

سینه خندید و بگفت : دست خالی زچه روی

این همه هدیه کجا چیزی نیست

چشم را , گریه شوق

قلب را , عشق بزرگ

روح را , شوق وصال

لب , پراز ذکر حبیب

خاطر,آکنده یاد

کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد

شوق دیدار نباتی آورد

به , چه رویای قشنگی دیدم

خواب , لی موهبت خالق پاک

خواب را دریابم

که درآن , می توان با تو نشست

می توان ,با تو سخن گفت و شنید

خواب , دنیای توانایی هاست

خوبــــا ,سهم من از تو دیدارشماست

خواب , دنیای فراموشی هاست

خواب را دریابیم

که تو در خواب مرا خواهی خواست

که تو در خواب مرا خواهی خواند

و تو در خواب به من خواهی گفت:

تو به دیدار من آ

 

خیلی زیبا بود مگر نه؟ البته اسم این شعر « در خواب » بود که من برای اینکه غافلگیری آخرش از بین نره عوضش کردم

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      وقتی نیستی
  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 (3:43 بعد از ظهر)

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ می شه

نمی دونی چقدر دلــــــــم برات تـــــنگ می شه

وقتی نیستی گل های باغچه نگـــــاهم می کنن

با زبون بسته محکوم به گنـــــاهم می کنن

گل ها می گن با داشتن یه دنیا خــــــاطره

چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      بــــدون شـــرح
  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 (12:55 بعد از ظهر)
| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      ای خـــــدا
  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 (12:50 بعد از ظهر)

ای خدا ! ای رازدار بندگان شرمگینت

ای توانایی که برجان وجهان فرمانرایی

ای خدا ! ای همنوای ناله ی پروردگانت

زین جهان تنها تو با سوز دل من آشنایی

 

اشک می غلتد بر مژگانم زشرم روسیاهی

ای پناه بی پناهان ! موسپـــــید رو سیاهم

بردر بخشایشت اشک پشیمانی فشــــانم

تا بشویم شاید از اشک پشیمانی گناهـــم

 

وای برمن , با جهانی شرمساری کی توانم

تا به درگاهت برآرم نیم شب دست نیازی

با چنین شرمندگی ها کی زدست من برآید

تا بجویم چاره درد دلی از چاره سازی

 

ای بسا شب خواب نوشین گرم می غلتد به چشمم

خواب می بینم چو مرغی می پرم در آسمان ها

پیکر آواره ام را خواب شیرین می رباید

روح من در جستجویت می پرد تا بی کران ها

 

بر تن آلوده من منگر روح پاکم را نظر کن

دوست دارم تا کنم در پیشگاهت بندگی ها

من به تو رو کرده ام بر آستانت سرنهادم

دوست دارم بندگی را با همه شرمندگی ها

 

مهربانا !با دلی شکسته روسوی تو کردم

روکجا آرم از درگهت گویی جوابم؟

بی کسم در سایه ی مهرتو می جویم پناهی

از کجا یابم خدایی گر به کویت ره نیابم؟

 

ای خدا ! ای رازداربندگان شرمگینت

ای توانایی که بر جان وجهان فرمانروایی

ای خدا !ای همنوای ناله ی پروردگانت

زین جهان تنها تو با سوز دل من آشنایی

«مهدی سهیلی »

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      فرازهایی از نهج البلاغه
  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 (5:37 بعد از ظهر)

« دنیا شناسی »

ای دنیا ! ای دنیای حرام ! از من دور شو , آیا برای من خودنمایی می کنی؟ یا شیفته ی من شده ای ؟ تا روزی در دل من جای گیری ؟ هرگز مباد ! غیرمرا بفریب که مرا در تو هیچ نیازی نیست , تو را سه طلاقه کرده ام ,تا بازگشتی نباشد , دوران زندگی تو کوتاه , ارزش تو اندک و آرزوی تو پست است .آه از توشه ی اندک و درازی راه و دوری منزل و عظمت روز قیامت

 

 

«رابطه ی دنیا وانسان »

دنیا بدن ها را فرسوده و آرزوها را تازه می کند , مرگ را نزدیک و خواسته ها را دورو دراز می سازد , کسی که به آن دست یافت خسته می شود و آنکه به دنیا نرسید رنج می برد

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      تسلیت
  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 (5:35 بعد از ظهر)

در دایره وجود موجودعلـــــی است                       اندر دوجهان مقصد و مقصودعلـــــی است

گر خـــــــانه اعتقـــــاد ویران نشدیــــم                         من فاش بگفتمی که معبود علـــــی است

 

سالروز شهادت شهید محراب , مولی الموحدین حضرت علی (علیه السلام ) برتمام شیعیان

 

و رهروان آن حضرت تسلیت باد

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      صـــــبر سنگ
  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 (10:37 قبل از ظهر)
شعر زیبای فروغ فرخ زاد که انگار اون هم یه زمانی دقیقا حس این روزهای من را داشته !!!!

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگزنخواهم دید

روزدوم باز می گفتم

لیک با اندوه و تردید

روزسوم هم گذشت اما

برسرپیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

آن « من » دیوانه ی عاصی

در درونم های وهو می کرد

مشت بردیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شبستانی

بردرونم سایه می افکند

همچو ابری بربیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

درصدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش برخویش

ازچه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید

دوست میدارمش , نمی دانی؟

روزها رفتند من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟

بگذرم گر از سرپیمان

می کشد این غم دگربارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

«فروغ فرخ زاد »

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      لطفا لباس قرمز تنم کنید !
  سه شنبه هجدهم مهر 1385 (12:50 بعد از ظهر)

حتما این داستان را بخوانید قلب را تکان می دهد

این داستان از زبان یک مربی بهداشت نوشته شده 

تیلر حامل یکی از ویروس های منتهی به ایدز بود , مادرش هم همین طور . ادامه ی زندگی تیلر از همان اوان حیاتش منوط به استفاده از دارو بود . پنج ساله بود که به کمک عمل جراحی لوله ای به یکی از رگ های سینه اش وصل کردند . سردیگر این لوله به پمپی وصل شده بود که تیلر ناگزیر بود مجموعه ی آن را بر پشت خود حمل کن و پیوسته از طریق همان لوله به خونی که در دستگاه گردش خونش جریان داشت می رساندند . هراز گاه حتی تیلر برای تنفس بهتر مجبور می شد که کپسولی پر از اکسیژن را نیز با خود به این طرف و آن طرف حمل کند . تیلر حاضر نبود تک لحظه ای از زندگی کودکیش را تسلیم این بیماری کشنده کند . برای همه ی کسانی که او را می شناختند غیر عادی نبود که او را همیشه در حالی که مجموعه ای از پمپ و داروهایش را بر پشت خود و کپسول اکسیژن را در واگون کوچولویش یدک می کشید سرگرم بازی و مسابقه در باغچه ی منزلشان ببینند . همه از شور و شوق خالصانه ی او برای زنده ماندن و انرژی که زندگی به او می داد در حیرت و شگفت می شدیم . مادرش اغلب سریه سر او می گذاشت و می گفت که به قدری تند و تیز حرکت می کند که خیال دارد لباس قرمز تنش کند چون تناها بدین طریق است که موقع نگاه کردن از پنجره می تواند محل بازی او را فورا تشخیص دهد و خیالش آسوده شود

سرانجام این بیماری وحشتناک حتی علایق پسر پویایی چون تیلر را از بین برد . بیماری تیلر بیش از پیش شدت یافت و بدبختانه بیماری مادرش هم همین طور. زمانی که کاملا مشخص شد تیلر هیچ شانسی برای زنده ماندن ندارد مادرش درباره ی مرگ با او صحبت کرد . مادرش با گفتن این مطلب که خود او نیز به زودی خواهد مرد و این که آن دو در آن دنیا با هم خواهند بود , تیلر را دلداری داد

تیلر چند روز مانده به مرگش مرا پیش خود به بیمارستان فر خواند و به گوشم زمزمه کرد :«امکان دارد که من زودتر بمیرم , هیچ اشکالی ندارد چون من از مرگ نمی ترسم وقتی که مردم لباس قرمز تنم کنید . مادرم به من قول داده که او هم به آن دنیا خواهد آمد . وقتی که اون به آن دنیا می آید من در حال بازی خواهم بود ,به همین خاطر میخواهم اطمینان حاصل کنم که او مرا خواهد یافت

«سیندی دی هولمز »

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      مناجـــــات
  سه شنبه هجدهم مهر 1385 (12:36 بعد از ظهر)

الـــــــهی : از کرم همین چشم داریم ,  وز لطف تو همین گوش داریم , بیامرز ما را که بس آلوده ایم به کرد خویش ! بس درمانده ایم به وقت خویش ! بس مغروریم به پندار خویش , بس محبوسیم در سزای خویش , دست گیر ما را به فضل خویش , بازخوان ما را به کرم خویش , بار ده ما را به احسان خویش

«خواجه عبدا....انصاری »

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      اگر تو باز نگـــــــــــردی
  دوشنبه هفدهم مهر 1385 (4:20 بعد از ظهر)

اگر تو باز نگردی

نهال های جوان اسیر گلدان را

کدام دست نوازشگر آب خواهد داد ؟

چه کسی به جای توآن پرده های توری را

به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد؟

اگر تو باز نگردی

امید آمدنت را به گــــور خواهم برد

و کس نمی داند

که درفراق تو

چگونه خواهم زیست , چگونه خواهم مرد

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      تبریــــــــــک
  دوشنبه هفدهم مهر 1385 (11:13 قبل از ظهر)
میلاد با سعادت کریم اهل بیت  امام حسن مجتبی (ع) بر تمام مسلمین جهان مبارک بــــــاد  

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      دل نوشته هایم ـــــ مجــــــــرم
  یکشنبه شانزدهم مهر 1385 (4:44 بعد از ظهر)

گمان می کنم من تنها مجرمی باشم که نمی داند به چه جرمی محکوم به مجازات شده  است ! آری من تنها گناهکاری هستم که نمی دانم برای چه باید در زندان تنهایی و انتظار به سر برم , ولی نه , شاید جرم من از نظر تو این است که دوستت دارم ! ولی آخر هیچ  جای دنیا ,توی هیچ کتاب قانونی ننوشته اند که دوست داشتن و عاشق بودن جرم است ! حتی خود تو هم به من نگفتی که اگر دوستت داشته باشم مرا مجازات می کنی , ولی اگر می دانشتم هم از مجازات نمی ترسیدم  مطمئنم من جزء معدود کسانی هستم که از مجرم بودنشان به خودشان می بالند ! من این جرم را دوست دارم ,  به خدا دوست دارم و اگر صدبار هم مرا با این ضمانت آزاد کنی که دیگر عاشقت نباشم باز هم توبه نمی کنم .

من مجرم بودن به جرم عاشقی را دوست می دارم ولی می ترسم که تو مرا محکوم به حبس ابد در زندان انتظار  کنی , به خدا اگر این طور باشد هرگز فکر فرار را به ذهنم راه نمی دهم ,  من همین جا می نشینم تا شاید با بازگشتت بر حکمم عفو بزنی و مرا از این زندان آزاد کنی

خواهش می کنم قاضی پرونده ی عشقم تا در این زندان تنهایی و انتظار نمرده ام بیا .......

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      کودکی هایم
  یکشنبه شانزدهم مهر 1385 (11:16 قبل از ظهر)

به بهانه ی روز جهانی کودک

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای دوراجاقی ساده بود

شب که می شد نقش ها جان می گرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه خوابم می پرید

خوابهایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پرازپوچی نبود

بازی ما جفت و طاقی ساده بود

قهر می کردم به شوق آشتی

عشق هایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود

"قیصرایمین پور "

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      چه دلی داشتی
  شنبه پانزدهم مهر 1385 (8:12 بعد از ظهر)

رفتی و پا برسرهفت آسمان گذاشتی

چه دلی داشتی که مرا تنها گذاشتی

گفتی آمده ای که دستم را بگیری

گفتی که مرا تنها نمی گذاری , اما گذاشتی

تو قول داده بودی قول , که با من بمیری

قولت را با خودت بردی یا گذاشتی؟

هرجا رفته ای دوباره بر می گردی

قلبت را در سینه من جا گذاشتی

دائم با خود می گویـــــــــم که

چه دلی داشته که مرا تنها گذاشتی

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      بـــــــدون شرح
  شنبه پانزدهم مهر 1385 (12:12 بعد از ظهر)
 

 

 

 

 

 

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      دل نوشته هایم ـــــ فال حافــــظ
  شنبه پانزدهم مهر 1385 (11:51 قبل از ظهر)

چندی است که هر چه به نیت آمدنت تفالی به دیوان حافظ می زنم , خواجه ی شیراز نوید پایان سختی ها و آمدن خبری خوش را می دهد , اما روزها همچنان می گذرد بی آنکه فال دلم تعبیر شود . پس زودتر بیا تا باورم به لسان الغیب ترک برنداشته.... 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      متاسفم
  شنبه پانزدهم مهر 1385 (11:0 قبل از ظهر)
با سلام خدمت بازدیدکنندگان محترم !!!

متاسفانه مشکلی که برای مشاهده عکس ها پیش آمده از جانب سرور سایتی هست که عکس ها را آپلود کرده ام ! پس به گیرنده های خود دست نزنید و امیدوارم به زودی این مشکل حل بشه و بابت این اشکال عذرخواهی می کنم ...

یه چشم به راه

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      تا بی نهایت پرسه خواهی زد در افکارم
  جمعه چهاردهم مهر 1385 (12:54 بعد از ظهر)

 

تا بی نهایت پرسه خواهی زد در افکارم

کاری بکن یک دم به حال خویش مگذارم

کاری بکن شاید که کارستان من باشد

تا چشم هایم را به غم های تو بسپارم

سهم کسی دیگر نخواهد شد نگاه من

وقتی که در سر شوق دیدار تورا دارم

تو می رسی سرزنده از راهی به این دوری

من هم به قدر آسمان ازخنده سرشارم

شکل اقاقی های باران خورده زیبا

پاکیزگی بخشیده احساست به افکارم

هرشب که ازچشمان غمگین تو دورم آه

درآسمان چشم هایم گریه می کارم

این روزها بی تو کسالت آورند ومن

بازیچه ای دردست های سرد تکرارم

از تو گذشتن کار یک ناباور است اما

تا بی نهایت پرسه خواهی زد در افکارم

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      ای عشــــــق
  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 (3:59 بعد از ظهر)

من در این گوشه

که غربی ترین ابرستان دنیــــاست

برای تو

که در شرقی ترین عشق آباد عالــــم زندگی می کنی

دلم تنگ شده است

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      نکند از من برنجی
  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 (11:22 قبل از ظهر)

مهربانم سلام

راستش ترسیدم که با خواندن بعضی از شعرهایی که می نویسم از من برنجی ! نکند وقتی در شعر ها کلمه "بی وفا " را خواندی فکر کنی که حرف دل من هم این باشد به خدا این طور نیست , تو که خود خوب می دانی من به وفای تو ایمان دارم , خوب می دانی که هرگز حتی توی کابوس هایم هم به تو بی وفا نخواهم گفت

نکند وقتی در شعرها می خوانی که برای عشقشان که تنهایشان گذاشته بدترین ها را خواسته اند فکر کنی که من هم برای تو بدترین ها را می خواهم ....می دانم که این فکر را نمی کنی , آخر تو می دانی که من تو را برای خودت دوست دارم نه به خاطر خودم , می دانی که من همیشه بهترین ها را برای تو از خدا خواسته ام حتی اگر برای من نباشی ,  میدانی که من از آن عاشق هایی هیستم که تا چند روزی از عشقشان بی خبر ماندند کلمه ی بی وفا را به او نسبت دهند و یا نفرینش کنند

تو که می دانی دوری این روزهایمان را به پای سرنوشت خواهم نوشت نه بی وفایی و جفای تو ....پش هیچ وقت اگراینجا اشعار یا متن های منفی خواندی از من نرنج چون اینها را فقط برای این می نویسم که در کل به غیر از جنبه ی منفی بودنش زیبا هستند و ارزش ادبی بالایی دارند ,پس بدان که اینها حرف دل من نیست ! در عوض اشعار و متن های عاشقانه  هزار بار تقدیم به تو  

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      ســـــپند
  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 (11:17 قبل از ظهر)
کرده ای آهنگ سفر, اما پشیمان می شوی

چون به خاطر آوری پریشانم پریشان می شوی

گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا

آنچه من هستم کنون در عاشقی ,آن می شوی

سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب

چون سپند از بهر دیدارم , شتابان می شوی

عزم هجران کرده ای , شاید فراموشم کنی

من که می دانم تو هم چون شمع گریان می شوی

گر خزان عــــمر ما را بنگری با رفتنت

همچو ابر نو بهاران اشک ریزان می شوی

بشکند پیمانه صبرم ولی در چشم خلق

چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمان می شوی

بینم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن

پای تا سر آتش و سرتا به پا جان می شوی

مرغ باغ عــــشق و دور از تو جان خواهم سپرد

آن زمان بی همزبان در این گلستان می شوی

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      بــــــدون شــــــــرح
  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 (2:32 بعد از ظهر)
| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      بـــه او بگویید.....
  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 (2:13 بعد از ظهر)

به او بگویید دوستش دارم , به او که قلبش به وسعت دریایی ست که قایق کوچک دل من در آن غرق شده , به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعرو ترانه برد و چشمهایم را به دنیای پر از زیبایی باز کرد.

 

 

 

 

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      بهــــــانه ی من
  سه شنبه یازدهم مهر 1385 (4:42 بعد از ظهر)

تو بهانه ی قشنگی

که همیشه زنده باشم

که به هوای دیدن تو پرشعر تازه باشم

همه شب به خاطر تو

لب پنجره نشستم

که تو را ببینم

زفراق تو شکستم

شب و روز من تو بودی

گل همیشه بهارم

دلم از تو جان گرفته

به خدا در انتظارم

همه زندگی برایت

غزل و ترانه گفتم

ز خیال سبز رنگت

به خدا شبی نخفتم

همه جاده های دل را

پر عطر یاس کردم

که تواز سفربیایی

به تو التماس کردم

نظری به این گدا کن

که به غصه ات دچار است

عطر مریمم کجایی؟

که نسیم بی قرار است

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      می مردم !
  سه شنبه یازدهم مهر 1385 (9:24 قبل از ظهر)

اولش می مردم که دبیرستان را تمام کنم و وارد دانشگاه شوم

و بعدش می میردم که دانشگاه را تمام کرده و شروع به کار کنم

و بعدش می مردم که ازدواج کنم و صاحب زن و بچه شوم

و بعدش می مردم که بچه هایم به قدری بزرگ شوند که بتوانند به مدرسه بروند و من نیز دوباره به سرکار برگردم

و بعدش می مردم که بازنشسته شوم

و الان دارم می میرم ..... و تازه می فهمم که زندگی کردن فراموشم شده

«لاادری»

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      از یــــاد مبر
  دوشنبه دهم مهر 1385 (10:20 قبل از ظهر)

عـــــشق من خاطره ی عشق من از یــــاد مبر

یادم ای لاله ی شعر و سخن ازیــــاد مبر

آن گل یــــاس سپیدی که به دستـــم دادی

ای گل یاس سپید چمن از یــــاد مبر

خاطرات خوش آن عشق جنون آسا را

مبرای بوی خوش یاسمن از یــــاد مبر

چون ببوسد لب مهتاب گل روی تو را

بوسه ام ای گل مهتاب تن از یــــاد مبر

چون پر نرم نسیمی بنوازد رویت

نغمه ی نرم غزل های من ازیــــاد مبر

داغ اشکی که زداغ تو برخسار زدم

چون زنی خنده به هرانجمن از یــــاد مبر

اولین غنچه عشق تو به من خندان شد

اولین عشق خود ای یاسمن از یــــاد مبر

یاد باد آنکه مرا یار عزیزت خواندی

یاد این یارعزیـزکهن از یــــاد مبر

از غمت سوخته ام با ستمت ساخته ام

این همه سوختن و ساختن از یــــاد مبر

عالم و هرچه دراو هست ببرازیادت

لیک دل دادن و عاشق شدن از یــــــاد مبر

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      یادآوری
  یکشنبه نهم مهر 1385 (5:50 بعد از ظهر)

«به نام خالق عشق »

با سلام خدمت همه ی همراهان جاده انتظار

گفتم که بد نیست که یک نکته ای را متذکر بشوم که بعد احیانا ً سوء تفاهمی پیش نیاد و بعد مرا متهم به دزدین آثار ادبی دیگران نکنید

اینکه هیچ کدام از شعرهای وبلاگ را خودم نسروده ام و دیگر اینکه متن هایی که تحت عنوان «دل نوشته هایم » می نویسم را خودم نوشته ام , گرچه ممکن است که فاقد ارزش ادبی باشد خوب ولی دل نوشته را که دیگر با ارزش ادبی آن محک نمی زنند و همه هم خطاب به اوست که خودش میداند کیست .

و بقیه متن ها را هم از کتاب ها و سایت ها و.... برداشت کرده ام.

راستی بد نیست که نظرهم بدهید تا با استفاده از نظرات شما در هرچه بهتر شدن محتوای وبلاگم بکوشم

 یه چشم به راه  

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      هرگــــــــــز
  یکشنبه نهم مهر 1385 (11:27 قبل از ظهر)

من تمنا کردم

که تا با من باشی

تو به من گفتی

هرگــــز هرگــــز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه این

هرگــــز

کــــــــشت

 

«حمید مصدق»

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      مــــرگ امواج
  یکشنبه نهم مهر 1385 (11:18 قبل از ظهر)

از دریا پرسیدم : که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه می خواهند؟ چرا اینان پریشان و در به در سر به کرانه های از همه جا بی خبر ساحل می زنند؟

دریا در مقابل سوالم گریست ! امواج هم گریستند....

آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدم ها نیستند امواج هم مانند آدم ها می میرند و این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به گورستان ساحل خاموش می سپارند !

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      غربـــــت
  شنبه هشتم مهر 1385 (11:11 قبل از ظهر)

تقدیم به مسافر غریبم :

 

روزگاری رفت و من درهرزمان

آزمودم رنج غـــربت را بسی

درد غربت میگدازد روح را

جز غربت این را نمی داند کسی

 

هست غربت گونه گون در روزگار

محنت غربت بسی مرگ آور است

از هزاران غربت اندوه خـــیز

غربت «بی همزبانی» بدتر است

 

َ                                                                        "مهدی ســـهیلی"    

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      شــــاید بیـــــــاید
  جمعه هفتم مهر 1385 (1:57 بعد از ظهر)
 

آه آن مسافر شایدی بیاید

باید بمانم منتظرشاید بیاید

سوز دعای هر شب و نیمه شب

شاید شبی شد کارگرشاید بیاید

آه آن که یک شب بی خبر از پیش من رفت

یک روز آخربی خبرشاید بیاید

با ایل گلها یک سحرزآن سوی صحرا

آهسته از کوه وکمر شاید بیاید

روزی به پایان می رسد تنهایی من

بر شب . شب من هم سحرشاید بیاید

درهای و هوی باد وباران بهاری

همراه یاس و نیلوفر شاید بیاید

هی می تپد دل در سینه ام بی قرار است

هی می پرد پلکم دگر شاید بیاید

این گوشه در این شب شب تنهایی و غم

چشمم به راه گوشم به در شاید بیاید

چون دیشب و شب های دیگر باز امشب

باید بمانم منتظر شاید بیاید..........

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      انتظـــــــــــــار
  پنجشنبه ششم مهر 1385 (4:8 بعد از ظهر)
انتظار واژه ی غریبی است و من عمری است غریبی ام را مدیون این واژه ام

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      دل نوشته هایم (روزهـــــــــــای شیرین عــــــــــاشقی)
  پنجشنبه ششم مهر 1385 (4:0 بعد از ظهر)

این روزها روزهای درس و مدرسه است , روزهای شور و شوق بچه ها , روزهای کتاب و کیف و دفتر....

گاهی اوقات با دیدن دنیای شاد و کوچیک بچه ها به حالشون حسرت می خورم و مرغ خیالم پـــــر می کشه به دنیای کودکی ...دنیایی که اینقدر کوچکه که با داشتن یه کیف یا دفتر جدید از خوشحالی میری به ابرا , دنیایی که وقتی سوار تاب یا سرسره میشی انگار هیچی تو دنیا نیست به غیر از شادی و خنده ! توی عالم بچگی بزرگ ترین غصه ات میتونه عروسکی باشه که دست کودک همسایه دیدی و حسرت بغل کردنش به دلت مونده ! یا بزرگترین کابوست , کابوس شب قبل از امتحان که مبادا نمرت بیست نشه !

به این چیزا که فکر می کنم پیش خودم میگم کودکـــــــــی بهترین دوران زندگی آدم میتونه باشه , ولی ناگهان رویای شیرین عاشـــــــقی تو ذهنم جون می گیره , یادم می یاد روزهای عاشقی شیرین ترین روزهای زندگیمه ...گرچه دغدغه هاش فراوونه , گرچه انتظارش کشنده اس , ولی خاطره انگیزترین دوران زندگیه ...

وقتی یـــــــاد تــــــــو می یوفتم حاضر نیستم روزهای عاشقیم رو با کل دنیا عوض کنم چه برسه به دنیای کودکی !!

سختی های عشق , انتظار و چشم به راهی های عشق را دوست دارم . الان مطمئنم دوران عاشقی شیرین ترین دوران زندگی هر آدمیه , مطمئنم اگه کودکان می دونستند عشق چقدر زیبا و بزرگ و شیرین آرزو می کردند که زودتر بزرگ بشن و طعم شیرین عشق را بچشند ...

و من امروز خـــــــــــدا رو شاکرم که من را به سن جوانی رساند و خـــــــــدا رو شاکرم که عشـــــــــق را به من هدیه داد. خـــــــدایــــــــــا هر چقدر سپاست کنم باز اندک ........

" یه چشم به راه "

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      مـــــــــــــــاه رحــــــــــمت
  سه شنبه چهارم مهر 1385 (11:30 قبل از ظهر)
فرا رسیدن ماه مبا رک رمضان ماه نور و رحمت

بر همگان مبارک باد

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      مقدمه
  دوشنبه سوم مهر 1385 (2:18 بعد از ظهر)

"به نام خالق عشق و زیبایی"

با سلام و درود ...

به وبلاگ من خوش آمدید " "

بسیار خوشحال و مسرورم که در اولین روز از این ماه مبارک و عزیز وبلاگم را راه اندازی کردم و امیدوارم حضرت دوست در این ماه پربرکت ما را از الطاف بی پایانش بی نصیب نگذارد...

همان طور که از اسم وبلاگ "جاده ی انتظار" مشخص است مضمونی عاشقانه دارد ! بله باز هم عشق , حدیثی که بارها درموردش سخن گفته شده وگفته خواهد شد , عشق حدیثی است که هرگز رنگ تکرار نخواهد گرفت .

به قول شاعر : هرچه را پایانی است جزحرف عشق کاین همه گفتند و پایانی نداشت

یک چند نکته ای رو در مورد خودم و وبلاگ میخوام توضیح بدهم .

* برای عشقم می نویسم , فقط برای او می نویسم که بهانه ی بودنم هست امیدوارم که بیاد و نوشته هام را بخونه , بعد هم برای دل خودم می نویسم تا شاید اندکی , فقط اندکی این روزهای سخت انتظار برایم تحمل پذیر بشه ...

* خوشحال میشم اگه نظر هم بدهید ...

* درباره ی جنسیت و اسمم ترجیح میدم که ناشناس بمونم ! یادم هست که یه دوست وبلاگ نویس حرف جالبی زده بود , گفته بود که جنسیتم را نمیگم تا کسانی که وبلاگم سر می زنند برای مطالبش بیان نه اینکه مثلا اگه دختر بودند برای اینکه پسرم از وبلاگم بازدید کنند یا بالعکس ...و واقعا من از این حرفش خوشم اومد..

* متاسفم که نمیتونم برای ارتباط مستقیم با خوانندگان وبلاگم آدرس ایمیلم را در اختیار شما قرار بدهم ! ولی آماده ی شنیدن نظرات و پیشنهادات شما هستم.

* تا انجایی که اطلاع دارم اسامی شعرا و نویسندگان و منابع را خواهم نوشت ولی برای مواردی که نمیدونم پیشاپیش عذرخواهی می کنم.

* ممکن هست که گاهی اوقات مطلبی که به نظرم جالب هست ولی موضوعش عاشقانه هم نباشه بنویسم !

"یا حق "

| نوشته شده توسط یه چشم به راه