سلام
من این شعرزیبا را بسیار دوست دارم با اینکه خیلی طولانی است ولی فکر کردم جایش در "جاده انتظارم " بسیار خالی است ...البته اسم شعر چیز دیگری است و من برای اینکه جذابیت انتهاش از بین نره اسمش را عوض کردم که همینجا از شاعرش عذرخواهی می کنم و البته نمی دانم این شعر سروده ی چه کسی است و از خوانندگان میخواهم که اگر نام شاعرش را می دانند لطفا برایم در قسمت نظرها بنویسید البته به نظر خودم سبکش شبیه فریدون مشیری است
کــــاش می دانستی
بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم
خبر دعوت دیدار تو , چو از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور , زود برخیزعزیز
جامه تنگ درآ
و سراپا به سپیدی تو درآ
و به چشمم گفتم
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس
که پس از این همه مدت , زتو دعوت شده است؟
چشم خندید و به اشک گفت : برو
بعد ازاین دعوت زیبا به ملاقات نگاه
با توام کاری نیست
و به دستان رهایم گفتم
کف بر هم بزنید
هرچه غم بود گذشت , دیگر اندیشه لرزش
به خودت را مده
وقت آن است که آن دست محبت , زتویادی بکند
خاطرم را گفتم : زودتر راه بیفت
هرچه باشد بلد راه تویی
ما که یک عمر به این خانه نشستیم و تو تنها رفتی
بغض در راه گلوگفت
مرحمت کم نشود گویا بامن بنشسته دگر کاری نیست
جای ماندن چون دگر نیست , از اینجا بروم
پنجه از مو به در آورده , بدان شانه زدم
و به لب ها گفتم : خنده ات را بردار دست دردست تبسم بگذار
و نبینم دیگر که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی
مژده دادم به نگاهم گفتم
نذردیدار قبول افتاده است
و مبارک باید , وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب
و تپش های دلم را گفتم
اندکی آهسته ,آبرویم نبری , پایکوبی زچه برپاکردی؟
نفسم را گفتم
جان من تودگر بند نیا
اشک شوقی آمد , تاری جام دوچشمم بگرفت و به پلکم فرمود
همچو دستمال حریر , بنشان برق نگاه
پای در راه شدم
دل به مغزم میگفت
من نگفتم به تو آخر , که سحر خواهد شد
هی تو اندیشیدی ,که چه باید بکنی
من به تو می گفتم او مرا خواهد خواند و مرا خواهد دید
سربه آرامی گفت : خوب چه میدانستم
من گمان می کردم , دیدنش ممکن نیست و نمی دانستم
بین تو با دل او , حرف صد پیوند است ,من گمان می کردم
سینه فریاد کشید
هرچه بوده است گذشته است
حرف از غصه و اندیشه بس است
به ملاقات بیندیشید و نشاط
آخر ای پای عزیز ,قدمت را قربان
تندتر راه برو , طاقتم طاق شده است
چشم برق می زد
اشک برگونه نوازش می کرد
لب به لبخند تبسم می کرد
مرغ قلبم با شوق , سربه دیوارقفس می کوبید
تاب ماندن به قفس ,هیچ نداشت
دست برهم می خورد
نفس از شوق , دم سینه تعارف می کرد
سینه برطبل خودش می کوبید
عقل شرمنده به آرامی گفت
راه را گم نکنید !؟
خاطرم خنده به لب گفت نترس
نگران هیچ مباش ,سفرمنزل دوست
کار هرروز من است
چشم برهم بگذار , دل تورا خواهد برد
سربه پا گفت : کمی آهسته , بگذارید که من هم برسم
دل به سر گفت : شتاب تو هنوزم عقبی؟
عقل فریاد کشید : دست خالی که بداست , کاشکی
سینه خندید و بگفت : دست خالی زچه روی
این همه هدیه کجا چیزی نیست
چشم را , گریه شوق
قلب را , عشق بزرگ
روح را , شوق وصال
لب , پراز ذکر حبیب
خاطر,آکنده یاد
کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد
شوق دیدار نباتی آورد
به , چه رویای قشنگی دیدم
خواب , لی موهبت خالق پاک
خواب را دریابم
که درآن , می توان با تو نشست
می توان ,با تو سخن گفت و شنید
خواب , دنیای توانایی هاست
خوبــــا ,سهم من از تو دیدارشماست
خواب , دنیای فراموشی هاست
خواب را دریابیم
که تو در خواب مرا خواهی خواست
که تو در خواب مرا خواهی خواند
و تو در خواب به من خواهی گفت:
تو به دیدار من آ
خیلی زیبا بود مگر نه؟ البته اسم این شعر « در خواب » بود که من برای اینکه غافلگیری آخرش از بین نره عوضش کردم