«به نام خالق عشق وزیبایی»
خطاب به او که لحظه هایم سرشار از عطر حضورش است :
همیشه با خودم فکر می کردم که کوچه ی بن بست زندگی کجاست؟ یعنی چی می شه که یک آدم به این کوچه می رسه و حس می کند که دیگر راه برگشتی نداره؟ چه میشه که به جای اینکه تلاش کنه که راهش را پیدا کند و وارد خیابان اصلی زندگی بشه ترجیح میده که برای همیشه میدون زندگی را ترک کنه؟
اول خودم را گذاشتم جای کسی که به یه بیماری لاعلاج یا صعب العلاج مبتلا میشه , آیا به این کوچه میرسه؟ بعد دیدم نه ! توی بیماری همیشه امید شفا هست , یه چیزی مثل معجزه , مگه نمی گن که خدا که درد رو میده درمونش را هم میده؟ پس دیدم نه اینجا اون کوچه بن بست نیست !
بازخودم را گذاشتم جای یه مادری که فرزندش جلوی چشماش پرپر میشه آیا این مادر به این کوچه میرسه؟ بعد که فکر کردم دیدم نه یه مادر که فرزندش تکه ای از وجودشه میدونه که فرزند یه امانته از طرف خدا که هروقت بخواد می تونه پسش بگیره ...پس اینجا هم اون کوچه نیست !
این بار خودم را گذاشتم جای یه پدر , یه پدر زحمت کشی که با وجود اینکه از صبح تا شب زحمت می کشه باز هم چرخ زندگی به زحمت می چرخه و همیشه جلوی زن و فرزندش شرمنده میشه , آیا اینجا اونجایی هست که دنبالش می گشتم ؟ باز دیدم نه چون این پدر هم همیشه میدونه که روزی رسان خداست , در ضمن یه مرد ,یه پدر هیچ وقت راضی نمیشه که خانوادش را توی بن بست زندگی تنها بگزاره و خودش را رها کنه ....
خودم رو گذاشتم جای کسی که توی کنکور قبول نمیشه ! بعد خودم خندم گرفت آخه کنکور حتی یه کوچه هم نیست فقط یه راه فرعی توی زندگیه که لزومی نداره که همه ازش عبورکنند
پس اینجا هم نمی تونه اونجایی باشه که دنبالش می گشتم !
شنیده بودم که وقتی دختر یا پسری عشقشون ترکشون می کنه به این کوچه می رسند , قبل از اینکه عشق را بشناسم من هم مثل بقیه شماتشون می کردم که مگه یه دختر یا پسر ارزش داره که آدم به خاطرش فکر کنه زندگیش به بن بست رسیده ؟
ولی حالا که عشق را با تمام وجودم می شناسم ,حالا که ترس از تنها موندن داره آزارم میده , بهشون حق میرم ! حالا فهمیدم که اگه عشقت تنهات بزاره , اگه ترکت کنه اونجا میشه بن بست ترین کوچه زندگی ! حالا می دونم که باید خیلی قوی باشی تا بتونی از این کوچه به سلامت عبورکنی...
ولی من میخوام توی همین کوچه منتظرت بمونم چون که می دونم که تو راضی نمی شی که من تا ابد ساکن اینجا باشم . در ضمن آخر این کوچه یه دری هست , یه دری به اسم امید و توکل به خدا ...
من می دونم اگه این در را بزنم صاحب خونه راضی نمیشه که راهم نده ! من می دونم که خدا مهربون تر از اونه که من رو دست خالی برگردونه ...
می دونم که خدا در خونش را به رویم باز می کنه , می دونم آنچه را می خوام به من میده و من آنقدر پشت این در میشینم تا صاحب خونه در را به رویم باز کنه ...
می دانی آخر اندیشه هایم به کجا ختم شد؟ که کافی است به رحمت خدا ایمان داشته باشیم آن وقت بن بست ترین کوچه های زندگی هم رو به جاده زندگی باز میشه , آنجا که زندگی با همه زیبایی ها و زشتی هاش جریان داره و ما هم باید چون رود به آن بپیوندیم و تا رسیدن به دریا راهمان را ادامه دهیم .....
|
نوشته شده توسط
یه چشم به راه