تبليغاتX
جـــــــــــاده انتظــــــــار
جـــــــــــاده انتظــــــــار
آنقدر جاده ی پرپیچ و خم انتظار را می پیمایم تا بالاخره با آمدنت به مقصد برسم
      آسمان چشمهایم
  جمعه بیست و ششم آبان 1385 (5:34 بعد از ظهر)

هزاران بار تقدیم به بهانه ی نفس هایم ....♥♥

 

 

آسمـــــان چشم هایم مــــــال تـــــــو

 

اشــــکهای جانگدازت مـــــــــال من

 

خــــنده های دلگشایم مـــــــــال تـــــو

 

بی قراری, درد و رنجت مـــــــال من

 

بـــاغ سرسبز خیــالم مـــــــال تــــــو

 

دشت غمناک وجـــــودت مـــــال من

 

خنده های وقت وصلت مــــــال تــــــو

 

انتـــــظارو صبرو هجرام مـــــال من  

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      آموخته ام که
  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 (3:28 بعد از ظهر)

آموخته ام که : وقتی عاشقم عشق در ظاهرم نیز نمایان میشود  

 

آموخته ام که : این عشق است که زخم ها را شفا می دهد نه زمان!

 

آموخته ام که : هیچ کس در نظرماکامل نیست مگرتازمانی که عاشقش شویم!

 

آموخته ام که : مهم بودن خوب است ولی خوب بودن مهم تر از آن است

 

آموخته ام که خدا همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه طور میشود که من

 

همه چیز را در یک روز به دست آورم

 

آموخته ام که : هرگز نباید به هدیه ای که ازطرف کودکی داده میشود "نه " گفت!

 

آموخته ام که : باید شکرگزار باشیم که خدا هرآنچه می طلبیم را به ما

نمی دهد

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
     
  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 (4:11 بعد از ظهر)

امشب به یاد روی دلارامی

 

بیدارم و پریده زسرخوابم

 

می جویمش به دامن شب اما

 

آن ماه را به خانه نمی یابم

 

امشب کجاست مهردرخشانم

 

بی ماه روی او شب من تارست

 

درخواب ناز رفته . نمی دانم

 

یا همچو من بنشسته و بیدارست

 

ای وای...ماه آمد و دنیایی

 

دارد شمد به روی خود ازمهتاب

 

ای چشم شب نخفته ! بخواب امشب

 

شاید که روی او نگری درخواب

 

«مهدی سهیلی»

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      بــــدرقه
  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 (6:25 بعد از ظهر)

آبی بپوش وقت عزا هم برای من

خندان بیا به بدرقه ام پا به پای من

هرچند تو که کوه دماوند نیستی

تا نشکنی درون خودت در هوای من

روزی که می برند مرا روی دست ها

دنبال دست توست فقط چشم های من

حتی نخوان زدفتر شعرم حکایتی

تا دردل تو هیچ نیفتد بلای من

نذری بکن که آتش دوزخ نسوزدم

یک آسمان پرنده رها بکن به جای من

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      دل نوشته هایم ــــنفس های بی اراده
  جمعه نوزدهم آبان 1385 (5:44 بعد از ظهر)
از خودم متنفرم

چون برخلاف میلم

در نبودنت هنوز زنده ام !

اما این را بدان که

این امید بازگشت توست

که نفس هایم را یاری می دهد .

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      قدمگاه
  دوشنبه پانزدهم آبان 1385 (1:46 بعد از ظهر)

 

 

یک بار برای دیدن دریا قدم به ساحل گذاشتی... اما امواج دریا هزاران باربرای بوسیدن

 

قدمگاهت تا روی ساحل پیش آمدند , دلم برات تنگ میشود اما هزاران بار بر قدمگاهت

 

بوسه می زنم

 

 

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      بازگــــــــــرد
  یکشنبه چهاردهم آبان 1385 (2:5 بعد از ظهر)

درکلبه ی کوچک قلبم

 

برایت, مرکبی از غرور و محبت مهیا

 

می کنم , تا تکســـوار ساحل بی انتهای

 

عشقم گردی

 

اگر رفتی و مقصدگمشده را نیافتی , تو را به خـــدا

 

سوگند می دهم , به کلبه ی کوچک قلبم بازگردی!

 

دیده به راه توام

 

âââ

 

برگــــرد ای پرنده ی رنجیده!

 

بازگرد!

 

بازآ که خلوت دل من آشیان توست

 

در راه , درگذر

 

درخانه , دراتاق

 

هرسو نشان توست

 «مهدی سهیلی »

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      فال این هفته از زبان حافظ
  شنبه سیزدهم آبان 1385 (4:31 بعد از ظهر)
| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      ای اشک
  پنجشنبه یازدهم آبان 1385 (10:14 قبل از ظهر)

 

ای غم  اگر چه عهد توبشکسته ام        

نازم تو را که برسرپیمان نشسته ای

ای اشک هرچه ریزمت از دیده زیرپا

بینم که باز برسرمژگان نشسته ای

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      انتــــــــــظـار
  چهارشنبه دهم آبان 1385 (5:30 بعد از ظهر)

 

 

برای دیدن دوباره ات

 

به تک درخت معجزه عشقمان

 

دخیل بستم

 

و به انتظار نشستم

 

برای دیدن دوباره ات

 

تمام جاده های بی انتها را پیمودم

 

آنچنانکه جاده از من گریخت

 

ناگهان از قلبم

 

صدای تو طنین انداز شد

 

که به گوشم رسید:

 

من اینجا هستم

 

اینجا

 

تو در آنجا

 

به دنبال که می گردی!

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      فال امروز از زبان حافظ
  چهارشنبه دهم آبان 1385 (4:5 بعد از ظهر)

سلام …

 

اول تشکر می کنم از تمام کسانی که قدم به جاده انتظار می گزارند مخصوصا

 

دوستانی که نظر می دهند…                                                                        

چون فکر می کنم که این فال های روزانه یک مقدار نظم وبلاگم را به هم زده

 

تصمیم گرفتم که هفته ای یک بار روزهای جمعه یک فال برای هفته ی بعد به

 

عنوان فال هفتگی بنویسم …

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      این دیــــــــــوونه
  سه شنبه نهم آبان 1385 (4:25 بعد از ظهر)

این دیوونه دور چشات آخر یه سیاره میشه

 

چشمک که می زنی , چشات مثل یه فواره میشه

 

اون گلوبند نقره ای که بستی دورگردنم

 

از بس نیومدی پیشم دیگه داره پاره میشه

 

به باتو بودنم قسم , اگه بیای کنارمن

 

چشام واسه عروسک نگات یه گهواره میشه

 

دلم تصور نمی کرد , وقتی که اول تو رو دید

 

همین روزا با چشمای ناز تو بیچاره میشه

 

به یاد مجنون افتادم , اونم تصور نمی کرد

 

یه روز به خاطر کسی تو صحرا آواره میشه

 

می گی تحمل می کنیم , آخه چقد آخه تا کی؟

 

واسه یه دیوونه مگه , تحملم چاره میشه

 

فاصله بین من و تو , دیگه یه کم زیاده

 

قصه ی ما داره مث قصه ی دیواره میشه

 

خلاصه بی وفا نشو , چون آخرش خوشبختیا

 

قسمت هرکس که به گفته هاش وف داره میشه

 

خب دیگه خستت نکنم چون تو و خاطرمون

 

دلم داره باز مث اون روزی که دیدارٍ ه میشه

 

«مریم حیدرزاده»

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      عشق مثل یه گنجشکه...
  سه شنبه نهم آبان 1385 (3:15 بعد از ظهر)

عشق مثل یه گنجشک میمونه

اگه محکم بگیریش میمیره

اگه شل بگیریش می پره

پس سعی کن یه طوری بگیریش که آروم تو دستات خوابش ببره ...

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      فال امروز از زبان حافظ
  سه شنبه نهم آبان 1385 (10:20 قبل از ظهر)
| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      یک سخن زیبا
  دوشنبه هشتم آبان 1385 (11:21 قبل از ظهر)
زندگی ازلی است و عشق ابدی

و مرگ فقط افق است

و افق چیزی جز محدودیت دید ما نیست

« لاادری»

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      فال امروز از زبان حافظ
  دوشنبه هشتم آبان 1385 (9:14 قبل از ظهر)
| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      تو دریایی
  یکشنبه هفتم آبان 1385 (11:39 قبل از ظهر)

تو بــــارانی و من باران پرستم

 

تو دریـــــایی و من دریا پرستم

 

اگرروزی بپرسی بــــازگویم :

 

تو من هستی و من نقش تو هستم

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      فال امروز از زبان حافظ
  یکشنبه هفتم آبان 1385 (10:44 قبل از ظهر)
| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      دل نوشته هایم ـــــــ کوچه بن بست زندگی کجاست؟
  شنبه ششم آبان 1385 (12:42 بعد از ظهر)

«به نام خالق عشق وزیبایی»

 

 

خطاب به او که لحظه هایم سرشار از عطر حضورش است :

 

همیشه با خودم فکر می کردم که کوچه ی بن بست زندگی کجاست؟ یعنی چی می شه که یک آدم به این کوچه می رسه  و حس می کند که دیگر راه برگشتی نداره؟ چه میشه که به جای اینکه تلاش کنه که راهش را پیدا کند و وارد خیابان اصلی زندگی بشه ترجیح میده که برای همیشه میدون زندگی را ترک کنه؟                                                                             

اول خودم را گذاشتم جای کسی که به یه بیماری لاعلاج یا صعب العلاج مبتلا میشه ,  آیا به این کوچه میرسه؟ بعد دیدم نه ! توی بیماری همیشه امید شفا هست , یه چیزی مثل معجزه , مگه نمی گن که خدا که درد رو میده درمونش را هم میده؟ پس دیدم نه اینجا اون کوچه بن بست نیست !  

بازخودم را گذاشتم جای یه مادری که فرزندش جلوی چشماش پرپر میشه آیا این مادر به این کوچه میرسه؟ بعد که فکر کردم دیدم نه یه مادر که فرزندش تکه ای از وجودشه میدونه که فرزند یه امانته از طرف خدا که هروقت بخواد می تونه پسش بگیره ...پس اینجا هم اون کوچه نیست !

این بار خودم را گذاشتم جای یه پدر , یه پدر زحمت کشی که با وجود اینکه از صبح تا شب زحمت می کشه  باز هم چرخ زندگی به زحمت می چرخه و همیشه جلوی زن و فرزندش شرمنده میشه , آیا اینجا اونجایی هست که دنبالش می گشتم ؟ باز دیدم نه چون این پدر هم همیشه میدونه که روزی رسان خداست , در ضمن یه مرد ,یه پدر هیچ وقت راضی نمیشه که خانوادش را توی بن بست زندگی تنها بگزاره و خودش را رها کنه ....

خودم رو گذاشتم جای کسی که توی کنکور قبول نمیشه ! بعد خودم خندم گرفت آخه کنکور حتی یه کوچه هم نیست فقط یه راه فرعی توی زندگیه که لزومی نداره که همه ازش عبورکنند

پس اینجا هم نمی تونه اونجایی باشه که دنبالش می گشتم !

 

شنیده بودم که وقتی دختر یا پسری عشقشون ترکشون می کنه به این کوچه می رسند , قبل از اینکه عشق را بشناسم من هم مثل بقیه شماتشون می کردم که مگه یه دختر یا پسر ارزش داره که آدم به خاطرش فکر کنه زندگیش به بن بست رسیده ؟

ولی حالا که عشق را با تمام وجودم می شناسم ,حالا که ترس از تنها موندن داره آزارم میده , بهشون حق میرم ! حالا فهمیدم که اگه عشقت تنهات بزاره , اگه ترکت کنه اونجا میشه بن بست ترین کوچه زندگی ! حالا می دونم که باید خیلی قوی باشی تا بتونی از این کوچه به سلامت عبورکنی...

ولی من میخوام توی همین کوچه منتظرت بمونم چون که می دونم که تو راضی نمی شی که من تا ابد ساکن اینجا باشم . در ضمن آخر این کوچه یه دری هست , یه دری به اسم امید و توکل به خدا ...

من می دونم اگه این در را بزنم صاحب خونه راضی نمیشه که راهم نده ! من می دونم که خدا مهربون تر از اونه که من رو دست خالی  برگردونه ...

می دونم که خدا در خونش را به رویم باز می کنه , می دونم آنچه را می خوام به من میده و من آنقدر پشت این در میشینم تا صاحب خونه در را به رویم باز کنه ...

می دانی آخر اندیشه هایم به کجا ختم شد؟ که کافی است به رحمت خدا ایمان داشته باشیم آن وقت بن بست ترین کوچه های زندگی هم رو به جاده زندگی باز میشه , آنجا که زندگی با همه زیبایی ها و زشتی هاش جریان داره و ما هم باید چون رود به آن بپیوندیم و تا رسیدن به دریا راهمان را ادامه دهیم .....

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      فال امروز از زبان حافظ
  شنبه ششم آبان 1385 (11:16 قبل از ظهر)
سلام به همگی ....

خودم که از فال امروز کلی خوشم اومده شعر امزور خیلی زیباست ...

اگر گاهی اوقات تصاویر دیر لود میشه لطفا تا لود شدن کاملش چند دقیقه تامل کنید ...

لطفا با نظرات خود من را در جهت هرچه بهتر شدن وبلاگم یاری کنید..

متشکرم ...

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      خــــــاموش
  جمعه پنجم آبان 1385 (7:22 بعد از ظهر)

کــــارعمر آسان گرفتم , کارعشق آسان نشد!

سربه صحــــــراها نهادم , هردل سامان نشد!

ناله را ازیاد بردم , دیگر این دل , دل نماند

سرد و خاموش اوفتادم , دیگر این جان , جان نشد

دیده برهر نقـــــش بستم , آنچه دیدم آن نبود

با حقیقت پیش رفتم , آنــــچه گفتم آن نشد

قیدها را پاره کردم , دردها نقصان ندید

زندگی را هیچ گفتم , روشن این زندان نشد

سینه کوشیدم که گردد چون صدف چاک ازوفا

اشـــــــک ها غلتید اما , گوهرغلتان نشد

اختیار گریه را دادم به چشـــــم خود ولی

سیل بنیان کن برون زین چشمه ی جوشان نشد

بــــــــارها رفتم درون گرد باد حـــــادثات

ابر شد , باران فرود آمد , ولی طوفان نشد

پیکرم تا حد نابودی زمحنت سوده گشت

مشکلی بگشوده زین دندانه سوهان نشد

با اجل می گفت اسکندر که کردیم امتحان

با جهانی زور و زر این عمر جاویدان نشد

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      فال امروز از زبان حافظ
  جمعه پنجم آبان 1385 (11:46 قبل از ظهر)
| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      دل نوشته هایم ــــ چه باک از فاصله ها ...
  پنجشنبه چهارم آبان 1385 (5:45 بعد از ظهر)

بگذار فاصـــــله ها هم

به این دلخوش باشند

که فرصت کرده اند خودی نشان دهند

اما چه باک از این فاصله ها!

وقتی که من و تو می دانیم

که قلب هایمان

فقط برای هم

ودر کنــــار هم

می تپد

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      فال امروز از زبان حافظ
  پنجشنبه چهارم آبان 1385 (11:37 قبل از ظهر)
| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      از این به بعد هرروز اینجا فال روزانه خود را از زبان حافظ بخوانید
  چهارشنبه سوم آبان 1385 (4:24 بعد از ظهر)

سلام به همگی ….

 

تصمیم گرفتم که یک کار جدید انجام بدهم , چون خودم خیلی به حافظ و اشعارش اعتقاد دارم و می دونم که نود درصد ایرانی ها این طوری هستند

تصمیم گرفتم که هر روز توی وبلاگم یکی از اشعار حافظ را به عنوان

 

"فال روزانه حافظ" قرار بدهم . با این توضیح که خودم شخصا هرروز از دیوان اشعار این فال را خواهم نوشت و البته بدون نیت تا هرکی برای خودش نیت کند و تعبیر هم هرکسی با دید خودش بکند .

 

و البته این پست علاوه بر پست های دیگر روزانه هست ...و هر روز صبح ها در وبلاگ قرار  می دهم .

 

و در آخر از همه بازدیدکنندگانی که با نظرهای خود من را همراهی می کنند متشکرم .

 

 

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      کلاس عـــــاشقی
  چهارشنبه سوم آبان 1385 (12:31 بعد از ظهر)

یه روز از همین روزا

تو کــــلاس عاشـــقی

می سازم با جزوه هام

تنایی یه قـــــایقی

از غم عشق تو باز

آه و زاری می کنم

میون دریای عشق

قایق سواری می کنم

دارم از عشقت می میرم

آخه از همه سرم من

چون توی کلاس عشقت

بازشاگــــرداولم من

توی اون کلاس عشقی

که تویی معلم اون

روی صفحه های قلبم

اسمـــتو بازم نوشتم

آروم آروم می نوشتم

روی صفحه های پرغم

سرزنــــــگ املاء

قصه شیرین و فرهاد

قلمم تیشه و دفتر

بیستون عشق فرهاد

کی گفته با من می جنگی

دل تو رنگین کمونه

قشنگ و رنگ ووارنگه

روزآخر توی دفتر

جلوی اسمم نوشتی

هرچی که عشقت بودم

توهم دوسم می داشتی

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      مبـــــــــــــارک
  سه شنبه دوم آبان 1385 (3:53 بعد از ظهر)

عید سعید فطر بر تمام مسلمین جهان

مبارک باد

 

 

 

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      Add لیست قلـــــبم
  دوشنبه یکم آبان 1385 (12:16 بعد از ظهر)

 

 

 

 

 

مهم نیست که  تو  Addلیست مسنجرمون چند نفر Add شدن , مهم اینه

 

تو قلبمون فقط یه نفر Add شده باشه که با هم online  بشیم , با هم

 

آرشیو زندگی رو دوره کنیم و با هم off بشیم , اما باید یادمون باشه پسورد

 

دوستیمون رو جوری بسازیم که کسی نتونه هکمون کنه !  

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه