چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 (5:46 بعد از ظهر)

هرشب با یاد تو آسمان اتاقم ستاره باران می شود و چشمانم همچو
چشمه شروع به جوشیدن می کند و با صبحدم روز را از پی خیال تو
آغاز می کنم با امید بازگشت تو هر روز چنین می کنم .
اما تو هر روز دورتر ....
جـــــــــــاده انتظــــــــار آنقدر جاده ی پرپیچ و خم انتظار را می پیمایم تا بالاخره با آمدنت به مقصد برسم
ستاره ی شب های تاریکم چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 (5:46 بعد از ظهر)
هرشب با یاد تو آسمان اتاقم ستاره باران می شود و چشمانم همچو چشمه شروع به جوشیدن می کند و با صبحدم روز را از پی خیال تو آغاز می کنم با امید بازگشت تو هر روز چنین می کنم . اما تو هر روز دورتر ....
|
نوشته شده توسط یه چشم به راه
واقعا چه چیزی مهم است پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 (11:53 قبل از ظهر) چند سال پیش در جریان بازی های ویژه پاراالمپیک (المپیک معلولین ) در سیاتل نه نفر از شرکت کنندگان دوسرعت صدیاردی , نه نفری که همه از نظر ذهنی و جسمی عقب مانده بودند پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند و با شنیدن صدای تپانچه شروع به حرکت کردند .بدیهی است که انها به معنی و مفهوم واقعی کلمه قادر به دو سرعت و حتی حرکت سریع نبودن , بلکه هریک به نوبه ی خود با میل و رغبت می کوشیدند تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده شوند . در بین راه یک یاز دوندگان روی آسفالت سکندری رفت , یکی دوبار غلت خورد و سپس شروع به گریه کرد .هشت نفر دیگر که صدای گریه ی او را شنیدند از سرعت خود کاستند و ایستادند . سپس همه به عقب برگشته و به طرف او رفتند , دختری که مبتلا به سندروم داون بود خم شد و او را بوسید و گفت: این درد تو را تسکین میده ! سپس هر نه نفر آنان بازو در بازوی یکدیگر انداختند و همه با هم قدم زنان خود را به خط پایان رساندند . همه ورزشگاه به پا خاستند و ده دقیقه ی تمام برای آنان کف زدند . «لاادری»
|
نوشته شده توسط یه چشم به راه
به تیغم گر کشد دستش نگیرم یکشنبه هفدهم دی 1385 (10:36 قبل از ظهر)
به تیـــــغم گـــــــر کشد دستش نگــــــــیرم و گـــــــر تــــیرم زند مــــنت پذیرم کــــــــمان ابروی ما را گو بزن تــــــــیر که پیش دست و بـــــــازویت بمــــــــیرم غــــــم گـــــــــیتی گــــرازپــــــایم درآرد به جز ساغــــــرکه باشد دستگــــــیرم برآی ای آفــــــتاب صبح امـــــــید که در دست شب هجــــــران اســـــیرم به فریـــــــادم رس ای پیر خرابــــــات به یک جــــــرعه جوانم کن که پــــــیرم به گــــــــیسوی تو خوردم دوش سوگـــند که من پــــــای توســــــربرنگــــیرم بســـــــــوز این خرقه ی تقوی تو حافظ که گــــــــر آتــــش شوم دردی نگیرم
|
نوشته شده توسط یه چشم به راه
تنهـــــــــاترین سه شنبه دوازدهم دی 1385 (11:11 قبل از ظهر)
یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم .سریع از کنار مرداب دور شدم .حالا وقتی می بینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست , اون خودشو وقف مرداب کرده !
|
نوشته شده توسط یه چشم به راه
عـــــــشق چیست چهارشنبه ششم دی 1385 (10:18 قبل از ظهر) به گـــــــل گفتم عـــــــشق چیست؟ گفت: زیبایی به دریــــــــا گفتم عــــــــشق چیست؟ گفت : سکوتی طولانی به نــــهر گفتم عــــــشق چیست؟ گفت: رسیدن , نیست شدن به آسمــــــــان گفتم عـــــــشق چیست ؟ گفت یک رنگی با معشوق به اـــــبر گفتم عشق چیست؟ گفت گریه های شبانه به آتـــــش گفتم عـــــــشق چیست؟ گفت : ساختن تا ســـــوختن با خود گفتم این همه عــــــشق هست و هیچ یک عــــــشق نیست از سعـــــــادت پرسیدم عــــــشق چیست؟ گفت آنکه مرا آفرید به دل گفتم عـــــــشق چیست؟ گفت: آنکه در من دمــــــید
|
نوشته شده توسط یه چشم به راه
بگزار آن باشم که شنبه دوم دی 1385 (4:34 بعد از ظهر) بگزار آن باشم که با تو در کوهســــار گام بر می دارد بگزار آن باشم که با تو در گلزار گل می چینید بگزار کسی باشم که احساس درون با او می گویی . بگزار کسی باشم که بی دغدغه با او سخن می گویی بگزار کسی باشم که در غم سوی او می آیی بگزار کسی باشم که در شادی با او می خندی بگزار کسی باشم که به او عشق می ورزی
Let me bo the person That you walk with in the mountain Let me be the person That you pick flowers with Let me be the person That yoy tell all your inner feelings to Let me be the person That you talk to in confidence Let me be the person That you turn to sadness Let me be the person That you smile with in happiness Let me be the person That you Love
|
نوشته شده توسط یه چشم به راه
|