چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 (9:53 قبل از ظهر)

روز ولنتاین (روزعــــشق ) را به خودم وعشقم .... و تمام عاشق های
دنیا تبریک میگم .

جـــــــــــاده انتظــــــــار آنقدر جاده ی پرپیچ و خم انتظار را می پیمایم تا بالاخره با آمدنت به مقصد برسم
عــــــاشقان روزتان مبارک چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 (9:53 قبل از ظهر)
روز ولنتاین (روزعــــشق ) را به خودم وعشقم .... و تمام عاشق های دنیا تبریک میگم .
|
نوشته شده توسط یه چشم به راه
بی تو من در همه ی شهر غریبم شنبه بیست و یکم بهمن 1385 (7:22 بعد از ظهر)
بی تــــــو طوفان زده ی دشت جنونم صید افتاده به خونم تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو نفهمیدی نگهت هیچ نیفتاده به راهی که گذشتی چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم گوییا زلزله آمد گوییا خانه فرو یخت برسرمن بی تو من در همه ی شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی چه گریزی زبـــر من که بمیرم زغم دل به تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدایی نتوانم . نتوانم بی تو زنده نمانم بی تو من در همه ی شهر غریبم
|
نوشته شده توسط یه چشم به راه
ســـــبد عـــــاطفه شنبه چهاردهم بهمن 1385 (12:3 بعد از ظهر)
من ته بـــــــاغ کسی را دیدم که به دستش سبدی عـــــاطفه داشت داشت در پای چناری غمگـــــــین تخم آواز قناری می کاشت دیدم او را که درآن گوشه ی باغ دست بر گردن گل ها انداخت سوز می آمد و او شالش را روی یک پیچک تنـــــــها انداخت برف را از سر یک بید تکاند دست یخ بسته ی او را هااا کرد زیرآن بید دو زانو و زد و بعد با یــــــــخ روی گلی دعوا کرد وقتی از بـــــــاغ جدا شد دیدم صورتش خیس و دلش غمگــین بود سبد عـــــاطفه اش را بخشید به کلاغی که لب پرچین بود
|
نوشته شده توسط یه چشم به راه
شفــــــیع پنجشنبه پنجم بهمن 1385 (12:24 بعد از ظهر) سلام خدمت همه ی همراهان جاده انتظار .....در ابتدا ایام شهادت سالار شهیدان حضرت امام حسین (ع) و یاران با وفایش را تسلیت عرض می نمایم .همراهان قدیمی تر جاده انتظار اگر خاطرشون باشه در روز ولادت امام رضا (ع) شعری را از شاعر جوان اهل بیت سیدامیرحسین میرحسینی نوشتم .شعری هم که امروز به مناسبت این ایام انتخاب کردم ازسروده های ایشون هست . گرچه مضومونش شبیه همون شعر می باشید ولی توصیه می کنم با وجود طولانی بودنش تا آخر این شعر زیبا را بخوانید و حسی را که از خواندنش بهتون دست داد بنویسید ....خواب دیدم خواب این که مرده ام.............. خواب دیدم خسته و افسرده ام روی من خروارها از خاک بود................. وای قبرمن چه وحشتناک بود تا میان گـــــوررفتم دل گرفت..................... قبرکن سنگ لحد را گل گرفت بالش زیرسرم از سنگ بود.................. غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود ناله می کردم ولیکن بی جواب................ تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب خسته بودم هیچ کس یارم نشد.................... زان میان یک تن خریدارم نشد هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت............... سوره ی حمدی برایم خواند و رفت نه شفیعی نه رفیقی نه کســــــی................ ترس بود و وحشت و دلــــــواپسی آمدند از راه نزدم دو ملـــــــک................. تیره شد در پیش چشمانم فلـــــــک یک ملک گفتا بگو نام تو چیست.............. آن یکی فریاد زد رب تو کیــــــست ای گنهکار سیه دل بسته پـــــــر.............. نام اربـــــابـــــــان خود یک یک ببر در میان عمر خود کن جستجو................. کارهای نیک و زشتت را بگـــــــو گفت برمن عمـــــرخود کردی............. تباه نامه ی اعمال تو گـــــــشته سیــــاهما که ماموران حــــــــق داوریم.............. بی شک تورا سوی جهنم می بریم دیگر آنجا عذرخــــــواهی دیر بود.............. دست و پایم بسته در زنجیر بود نا امید از هرکجا و دل فکار.................. می کشیدندم به خفت سوی نـــــار ناگهان الطاف حق آغـــــاز شد ...............از جنان درهای رحمــــــت باز شد مردی آمد از تبار آسمـــــــان.................. نورپیشانیش فوق کهکـــــــشان چشمهایش زندگانی می سرود..................... درد را از قلــــــب آدم می زدود لب که نه سرچشمه ی آب حیات............... بین دستانش کائنات و مکنئات بررسش دستار سبزی بسته بود............... بردلم مهرش عجب بنشسته بود در قدوم آن نــــــگار مهجبین...................... از جلال حضرت عشق آفرین دو ملک سررا به زیر انداختند ................بال خود را فرش راهش ساختند غرق حیرت داشتند این زمزمه................ آمده اینجا حـــــــسین فـــــــاطمه صاحب روز قیــــــــامت آمده................... گویی از بهر شفــــــــــاعت آمده سوی من آمد مرا شرمنده کرد.................. مهربانانه به رویم خـــــــنده کرد گفت آزادش کنید این بنده را................... خانه آبادش کنید این بنــــــــده را این که اینجا اینچنین تنها شده................... گام او برتربت من وا شــــــــده مادرش او را به عشقم زاده است ..............گریه کرده بعد شیرش داده است بارها برمن محبت کرده است............... سینه اش را وقف هیئت کرده است اینکه می بینید در شور است و شین........ ذکر لالایی او بوده حـــــــسین (ع )دیگران غرق خوش و هلهله................... دیدم او را غرق شور و هروله باادب در مجلس ما می نشست.............. او به عشق من سرخود را شکست سینه چاک آل زهــــــــرا بوده است................. چای ریز مجلس ما بوده است خویش را در سوز عشقم آب کرد................ عکس من را بردل خود قاب کرد اسم من راز و نیازش بوده است.................... خاک من مهر نمازش بوده است پرچم من را به دوشش می کشید................ پابرهنه در عـــــــــــــزایم می دوید اقتدا برخواهرم زینـــــــب نمود................... گاه می شد صورتش از بهرم کبود بارها لعن امیران کرده است ....................خویش را نذر اسیران کرده است تا که دنیا بوده است از من دم زده..................... او غذای روضه ام را هم زده اینکه در پـــــــیش شما گردیده بد............... جسم و جانش بوی روضه می دهد حرمت من را به دنیا پاس داشت.................... ارتباطی تنگ با عبـــــــاش داشت نذرعباسم به تن کــــــرده کفن................... روزعاشورا شده سقـــــــای من گریه کرده چون برای اکبرم..................... با خود او را نزد زهـــــــرا می برم هرچه باشد او برایم بنده است................... او بسوزد صاحبش شرمنده است در مرام نیست او تنها شود........................ باعث خوشحالی اعــــــــدا شود در قیامت عـــــطر و بویش می دهم.............. پیش مردم آبـــــــــــرویش می دهم باز بــــــــــالاتر به روز سرنوشت................. می شود همسایه ی من در بهشت آری آری هرکه پابست من است..................... نامه ی اعمال او دست من استالتماس دعا
|
نوشته شده توسط یه چشم به راه
|