یکشنبه بیستم اسفند 1385 (12:39 بعد از ظهر)

باید تا الان می آمد , دیر کرده است ! هرسال همین موقع صدای قدمهایش و عطر و بویش
می آمد ولی امسال دیر کرده کرده ! بهــــار را می گویم , هر سال همین موقع ها صدای
قدم هایش می آمد ولی نه مثل اینکه امسال هم پاورچین پاورچین دارد می آید . خانه تکانی
مادرم این را می گوید , بنفشه ها و پامچال های باغچه مان , مرد ماهی فروش که ماهی های
گلی می فروشد و مردمی که شتاب زده برای خرید لباس نو به هم تنه می زنند نیز خبر از آمدن
بهار می دهد . پس این منم که فقط آمدنش را حس نمی کنم ! چیز عجیبی نیست وقتی که نه از
گرمای تابستان چیزی فهمیدم , نه از برگریزان پاییزی ! حتی رنگ نارنجی خرمالوهای درخت
گوشه ی حیاطمان هم مرا به وجد نیاورد و اولین برف زمستانی هم مرا به دوران کودکی و
و شوق درست کردن آدم برفی نبرد ....
آخر در نبود تو ساکن ابدی فصل تنهایی و غم هستم . وقتی تو نباشی چه اهمیتی دارد بهار
باشد یا تابستان , پاییز یا زمستان؟ چه اهمیتی دارد جست و خیز ماهی تنگ بلور یا سبزی
سفره ی عید؟
اما اگر تــــــو بیایی , بهار به قلب من هم می آید . مانند اولین بار که با آمدنت مرا از فصل
سرد تنهایی رهاندی و بهار عشق و زندگی را مهمان قلبم کردی . بیا و بگزار من هم همراه
طبیعت از نو متولــــــد شوم .


