یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 (5:28 بعد از ظهر)
جـــــــــــاده انتظــــــــار آنقدر جاده ی پرپیچ و خم انتظار را می پیمایم تا بالاخره با آمدنت به مقصد برسم
اوگناهی ندارد یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 (5:28 بعد از ظهر)
هیچ کس اشکی برای ما نریخت یکشنبه پانزدهم مهر 1386 (1:6 بعد از ظهر)
ماجرای دو گل سرخ یکشنبه یکم مهر 1386 (10:40 قبل از ظهر)
گل سرخ قصه مون با شبنم رو گونه هاش دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود جای یارش چقَدَرتو این غریبی خالی بود یادش افتاد که یه رو یه باغبون دو بوته داشت یه بهاراون دوتا رو کنارهم تو باغچه کاشت با نوازشای خورشید طلا قَد کشیدن قصه شون شروع شد و همش به هم می خندیدن شبنمای اشکشون از سَرشوق و ساده بود عکس دیوونگیشون ، تو قلب هم افتاده بود روزای غنچگیشون چِقَد قشنگ و خوش گذشت حیف لحظه هایی که چکید ومُردُ برنگشت گُلای قصه ی ما، اهالی شهربهـــــــار نبودن آشنا با بـــــــازی تلخ روزگـــــار فک می کردن همیشه مال همن تا دَم مرگ بمیرن ، با هم می میرن از غم باد وتگرگ یه روز اما یه غریبه اومد و آروم وتُرد یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید وبُرد اون یکی قصه ی این رفتنو باور نمی کرد تا که بعدش چیده شد با دستای سَرد یه مرد گُلای قصه ی ما عاشقای رنگ حریر هرکدوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود چی می شد اگه تو دنیا، قصه ی سفرنبود قصه ی گُلای ما حکایت عاشقیاس مال یاسا، پونه ها ، اطلسیا، رازقیاس که فقط تو کاردنیا ، دل سپردَن بلدَن بدن اینکه بدونن ، خیلیا خیلی بَدَن یکیشون حالا تو گلدون سفال ، خیلی عزیز اون یکی برده شده واسه عیادت مریض چقَدَر به فکر هم ، اما چقَد در به درن اونا دیگه تا ابد از حال هم ، بی خبرن روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره این بلاها رو سَر خیلی کسا در میاره بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره توی هرمحکمه کلی برگ وپرونده داره این یه قانون شده که چه تو زمستون ،چه بهار نمیشه زخمی نشد از بازیای روزگار اگه دَست روزگار گُلای ما رو نمی چید حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه خوبا رو کنار هم میاره ، بعدم می چینه کاش دلایی که هنوزم می طپن واسه بهار در اَمون بمونن از بازی تلخ روزگار (مریم حیدرزاده )
|
نوشته شده توسط یه چشم به راه
|