تبليغاتX
جـــــــــــاده انتظــــــــار
جـــــــــــاده انتظــــــــار
آنقدر جاده ی پرپیچ و خم انتظار را می پیمایم تا بالاخره با آمدنت به مقصد برسم
      کسی که هیچ وقت منو تنها نگذاشت !!
  چهارشنبه بیستم خرداد 1388 (11:27 قبل از ظهر)

اولين روز که چشمامو باز کردم ديدم يکي کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟

گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم

گفتم : تا هميشه پيشم ميموني

گفت : آره

گفتم : باهام بازي ميکني؟

گفت : نه

گفتم : واسه چي؟

گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم

من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : هنوز گريه نکن

گفتم : واسه چي؟

گفت : هنوز وقتش نرسيده

من هم بيشتر گريه کردم

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت : ميدوي اين کيه ؟

گفتم : نه

گفت : اين مادرته

گفتم : مادر چيه؟

گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولي...

گفتم : ولي چي؟

گفت : اون تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره

گفت : تنهات ميزاره

منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد

اون گفت : اين رو ميشناسي؟

گفتم : نه

گفت : اين پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : اين کيه ؟

گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره

گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره

ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد

گفت : ميدوني اين کيه؟

گفتم : نه

گفت : اين خواهرته

گفتم : خواهر

گفت : آره خواهر هم راز هم درد هم بازي

گفتم : اين پيشم ميمونه

گفت : نه اين هم تنهات ميزاره

گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره

گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم

گفتم : نه

وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد

گفت : ميدوني اين کيه ؟

گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره

گفت :نه اون هم و رو تنها ميزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واس مياره ولي بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات ميزار

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم

ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن

تا روزي که....

داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد

وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....

ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره

آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : اين دليل موندن نيست

من هم اون گل رو از اون گرفتم

هر روز منتظرم به درختي تکيه ميکرد و با يک گل سرخ

کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....

روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود

وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني

به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....

توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت

گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتي

گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم

گفتم : تو کي هستي؟

گفت : خدا

گفتم : خدا؟

گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسی رو توي تنهايي تنها نميزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه

اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت خدا بود .....  

 

پی نوشت : دیروز این مطلب را در یک وبلاگ خوندم و به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم و تصمیم گرفتم در وبلاگم بگذارم ولی وقتی به آخرش رسیدم یه جورایی جا خوردم ،چون کسی که هیچ وقت منو تنها نگذاشت به جای "خدا " نوشته بود "غم " هست

از اول که داشتم می خوندمش اصلا فکر نمی کردم آخرش چیزی به غیر خدا باشه

اونی که هیچ وقت ما را تنها نمیگذاره ، همیشه باهامون هست خدای مهربون هست ، چیزی که این روزها در تک تک لحظات زندگیم دارم لمسش می کنم . پس آخرش را تغییر دادم

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      ای دل تنها
  شنبه هشتم فروردین 1388 (2:2 بعد از ظهر)

امسالم تموم شد دل تنها

دوباره تکرار و تکرار شب ها

تا بوده این بوده دل تنها

سال نوت مبارک ای دل تنها

می دونم تنهایی ،می دونم دلتنگی

می دونم نازکم تو تحمل کن

زندگی امیده ،سایه تردیده

سرنوشت این بوده گله کمتر کن

باز منو یاد اون دوردورا ننداز

من خداحافظی کردم با پرواز

چی می خوای از جونم ای دل تنها

راحتم کن ،تموم کن ای دل تنها

می دونم تنهایی ، می دونم دلتنگی

می دونم نازکم تو تحمل کن

زندگی امیده ،سایه تردیده

سرنوشت این بوده ،گله کمترکن

نمی خوام تو کلبت جشن غم برپا شه

نمی خوام فکر غم تو سرت باشه

واسه پیری زوده ،تازه ام شاید که

روز فردا ، روزه موعـــوده

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      بی خداحافظی
  شنبه پنجم بهمن 1387 (1:19 بعد از ظهر)

گفت : حتما می آیم ،
منتظر باش.
منتظر پای دیوار
جیب هایم پر از آه وای كاش
باز هم بی خداحافظی رفت
مثل هر بار
كوچه و خلوت و باد
كاسه ی اشكم از دستم افتاد
یك دل پر
زیر باران شرشر
یك نفر رد شد و گقت :
بادها بی خداحافظی میروند
ابرها هم همینطور!

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      سرنوشت
  یکشنبه هفدهم آذر 1387 (12:37 بعد از ظهر)


در حیرتم از اقبال خویش ! باز هم آمده ای و من نبوده ام و باز وقتی رسیده ام که تو رفته ای

بدون هیچ نشانه ای و هرچه میدوم به تو نمی رسم ! باز از زمین های ماسه ای عبور کرده ای 

وباد و باران رد پایت را با خود برده اند ! و من همچنان میدوم ....

پس کی سرنوشت یاریمان می کند تا همزمان از یک جاده بگذریم ؟؟؟


| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      قایم باشک !!
  چهارشنبه یکم آبان 1387 (6:27 بعد از ظهر)



گفتی: بیا قایم باشک بازی کنیم.

 

 گفتم: اول تو چشم بذار. گفتی: نه ، اول تو. گفتم: چرا همیشه اول من؟


گفتی: اگه راست می گی که دوستم داری ، باید اول تو چشم بذاری

 

 گفتم: باشه ، تا بیست می شمرم

 

گفتی: نه ، هر موقع صدات کردم بیا. ... چشامو بستم وشمردم و شمردم

 

تا صد شمردم ، اما تو صدام نکردی گفتم: بیام؟ اما صدایی نشنیدم



چشامو باز کردم و دور و برم رو خوب گشتم اما نبودی

 

 از اون روز تا حالا تموم دنیا رو دنبالت گشتم اما ردی ازت پیدا نکردم

 

 نمی دونم ، به خودم میگم شاید یه جایی قایم شدی که صدات به من نمی رسه

 

 یا شاید هنوز جایی رو برای قایم شدن پیدا نکردی



تو رو خدا زودتر صدام بزن ... آخه دیگه عددی برای شمردن باقی نمونده

 

 
| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      تــــــو می آیـــــــــــی
  یکشنبه چهاردهم مهر 1387 (12:58 بعد از ظهر)

از دورها
           دورها
                  می‌آیی
و فقط
       یک چیز
                 یک چیزِ کوچک
در زندگی من جابه‌جا می‌شود

این که دیگر بدون تو                         در هیچ کجا نیستم!

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      اتفاقی نیفتاده !!!
  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 (1:4 بعد از ظهر)

 

دیگرکافیست

صحنه ی جنایت را که ترک گفته ای

چشمانت را هم بگشا

اتفاق خاصی نیفتاده

فقط مرده ام !

هی ،نگران نباش

نمی توانند محکومت کنند

چون هنوز نفس می کشم

راه می روم

وادای زنده ها را در می آورم

تا کسی نتواند از گل بالاتر به تو بگوید!!

 

 

شاعر: بهار

نوشته شده توسط یه چشم به راه
      چگونه فراموشت کنم؟
  پنجشنبه هفتم شهریور 1387 (7:17 بعد از ظهر)

از هرکه پرسیدم

گفت فراموشش کن

اما چگونه ؟

هیچ کس نگفت

یکی گفت: دیگر به او فکر نکن

اما چگونه به اون فکر نکنم

در حالی که هرلحظه یادش در خاطر من است

دیگری گفت: دیگر به اونگاهی نکن

اما چگونه نگاهش نکنم

درحالی که نگاه تنها مسیر میان من واست

دیگری گفت : نگاهش را نادیده بگیر

اما چگونه نگاهش را نادیده بگیرم

درحالی که نگاهش در هرآینه پیداست !

 

تمام راه حل ها را امتحان کردم ،اما نشد

هرروز خاطره اش

تازه تر از دیروز

و هرروز نگاهش همان نگاه دیروز است

همان نگاه اولین روز

چگونه می توانم فراموشش کنم

درحالی که تک تک ستاره های آسمان

بر قطره قطره ی موج های دریا

نامش را نوشته ام

و از صدای چکاوک

و از صدای بلبل

واز سکوت قاصدک

تنها صدای سلام او را می شناسم

در هرآینه ای

و برهر دیواری

قابی از نگاهش نصب کرده ام

حال از خود تو می پرسم :

چگونه فراموشت کنم ؟

چگونه دیگر نگاهت نکنم ؟

چگونه دیگر نامت را نیاورم ؟

چگونه دیگر در آنه بنگرم

چگونه دیگر صدایت را نشنوم

وچگونه دیگر آمدنت را به انتظار ننشینم؟

ای کاش پاسخم می دادی

ای کاش فقط برای یک لحظه

سکوت را می شکستی

از تو می پرسم :

چگونه به آسمان نگاه کنم

و ماه رخ تو را در هرشب تمام نبینم؟

چگونه چشمه آب را بنگرم

و جوشش مهربانی ات از خاطرم نگذرد؟

چگونه به کوه نگاهی اندازم

و عظمت وبزرگی نگاهت را نجویم ؟

چگونه از کنار نسیم بگذرم

و بوی خوش تو به مشامم نرسد؟

چگونه موج های دریا را ببینم

و یاد نام تو روی شن های ساحل نیفتم ؟

چگونه؟

بگو چگونه می توانم؟

با تمام آنچه دارم

هرچند جز نگاهت هیچ ندارم

وداع کنم وفرض کنم

از ابتدا هیچ نداشته ام

چگونه باور کنم

حرفهای شقایق

همه دروغ بوده است؟

و تمام حرف های قاصدک

و امید گنجشک

وتمام خاطرات پرستو

چگونه باور کنم

تو دیگر نگاهم نخواهی کرد

چگونه باورکنم

زندگی به همین سادگی

مسیر جاده تو را از من جدا کرد؟

چگونه باور کنم

آن بیابان

که جز برهوت تنهایی نیست

خیلی وقت است که آغاز گشته است؟

چگونه باور کنم ،سرابی بیش نبود

چگونه باور کنم جاده سنگدلی اس را

برای همگان

تنها در زندگی من

به نمایش گذاشت

چگونه باور کنم

ماه از سرزمین من گریخت

بی آنکه مهتابی او را برباید

تو بگو چگونه باور کنم؟....

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      سفر ایستگــــاه
  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 (12:6 بعد از ظهر)

قطار مي‌رود 
تو مي‌روي
تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌هاي ايستگاه رفته
تكيه داده‌ام!

نوشته شده توسط یه چشم به راه
      تو اگه نباشی ...
  شنبه هشتم تیر 1387 (11:38 قبل از ظهر)

تو اگه نباشی

تو اگه نباشی کی تو رویا موهامو ناز میکنه

کی با بالای شکسته با من پــــرواز می کنه

 

راست بگو تو که نباشی اخمای پیشونیمو کی میاد

دونه دونه با حــــــــوصله باز می کنه

 

تو نباشی کی میاد ناز نگامو میخره

کی میاد دنبال من ،  منو تا خورشید ببره

 

کی میگه حوا همیشه با توئه

واسه ی خاطر تو جون میده پشت پنجره

 

تو اگه نباشی که واسه همیشه منو رو می پرسته

کی برام  می میره ، کی نمیشه خسته

 

کی منو میزاره روی دوتا چشماش

کی اگه نباشم میگیره نفســــــــهاش 

 

تو اگه نباشی  .......

تو اگه نباشی ......

 

پی نوشت : با عرض معذرت از مریم حیدرزاده که در شعرشون " من " ها را به "تو " تغییر دادم ، چون او بی من رها و خوشبخت است و من بی او در قفس ناامیدی ... 

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      پشت پنجره
  شنبه هجدهم خرداد 1387 (1:8 بعد از ظهر)

هــی  پـشـت ِ پـنـجــره  می آیـم

        شـایـد  ،  نـشــانـی از  تـــو  بـجــویــَم

      هــی  پـشت ِ پنجـــره می آیم

               شاید  ، شـمـیـم  ِ پـیـرهـنـت را

                 کالسـکـه ی  نـســیــم ، فـرو  آرَد ...

     هــی  چـشـم  ِ خـود ،  بـه جــادّه  می دوزم 

          زان دور دست ِ سـاکـــت  و   وَهــم آلـــود

             گــــرد و غـبــار  ِ پــای ِ ســـواری  نیـسـت ؟

     آیـــا  ،  کبــوتــر  ِ صـحـرایــی

          زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی

                         مـکـتــوب  ِ یــار ؛

                             نـیـاورده ســت ؟

                               .....

     هــی  پشـت ِ پـنجــره  می آیم 

      هـی  پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ...

منبع شعر: همسفرباموج

نوشته شده توسط یه چشم به راه
      دیگر بس است !
  یکشنبه پنجم خرداد 1387 (7:55 بعد از ظهر)

دیگربس است است پونه ی من از سفر بیا

 

بغض تمام پنجره ها در غمت شکست

 

یک شب به احترام دل عاشقم بیا

 

مرد ازغمت ستاره دل آسمان من

 

هرشب کنار پنجره تنها نشسته ام

 

شایدبگیری از دل رویا نشان من

 

رفتی و دل به یادنگاه بهاریت

 

درآرزوی یک تپش عاشقانه است

 

امواج سرخ دیده دریایی دلم

 

غرق نیاز و حسرت و اشک وبهانه است

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      آرزوی فرشته ها
  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 (10:30 قبل از ظهر)

                  آرزوی فرشته ها این است ، میهمان نگاه تو باشند

        

     مـــثـــل تــــو که نمـــــــی شود بشوند، مـــثل لبخند مــــاه تـــــو باشند

 

آرزوی فرشــــــــته هــــــــا ایـــــن است، گــــــــاه روی زمـــــین قـــــــدم بزنند

 

     تا مـــــــــگر بخـــــــــت یـــــــــارشان بشود، تـــــــــا مگر در مســـــیر تـــــــو باشــــــند

 

                     گــــــاه شاگرد مـــــــدرسه تــــــــو بــــشوند، تــــــــــو دبیــــــــرفرشتگـــــــی باشی

 

                        در کلاس تو درس گــــــــوش کنند ، پای تخــــــــته سیـــــــــــاه تو بــــــــاشند

                

                           آرزوی فرشــــــــته ها این است ، که بدانند قـــــــلب تـــــــو از چیست

 

                                تا مگر مثل تو لطیف بشوند ، تا مگر دلبخواه تـــــو باشند  

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      دیر است ای امید
  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 (11:32 قبل از ظهر)

دیر است ای امید
جای درنگ نیست

صبر تمام شد

عشق است و ننگ نیست

مردم در انتظار

من عاشق تو ام دل عاشق ز سنگ نیست

دریانورد شو

بر کوه ها بزن

از قله ها بیا

من مرغ خسته ام

بسیار تیره شب که به الماس اشک ها

در انتظار شیشه ی شب را شکسته ام

دیرست ای امید

بگذر ز رودها

دریانورد باش

مرد نبرد باش

بر شو به کوهها

هنگامه گرد باش

از بیشه ها بیا

بشتاب و مرد باش

من مرغ خسته ام

من پای بسته ام

دیر است ای امید

جای درنگ نیست

صبرم تمام شد

عشق ست و ننگ نیست

مردم از انتظار

من عاشق توام دل عاشق ز سنگ نیست

مهدی سهیلی

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      عــــــید
  جمعه دوم فروردین 1387 (6:15 بعد از ظهر)

 

باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب

باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید

باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان

باز رقص دود عود
باز اسفندو گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود

باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست

باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید

لیک در این همه رنگ
لیک در این همه نور
سهم من هم این شد
که بمانم دلتنگ
و نباشم مسرور

باز تحویل سکوت
باز شمعی واژگون
باز اشکی در دو چشم
باز بغضی در گلو

باز تندیس بهار
مشت می کوبد به در
پنجره فریاد کرد
او نیامد از سفر
باش تا سال دگر
باش تا سال دگر

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      دیر کرده است !
  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 (1:0 بعد از ظهر)

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      در خیــــــــال تـــــــو
  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 (10:45 قبل از ظهر)
 

رویا

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      روز عشق مبارک
  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 (2:47 بعد از ظهر)

قلبتان پر ز عشق و عشقتان جاودانه باد

والنتاین مبارک

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      حکمت خــــــــدا
  سه شنبه دوم بهمن 1386 (5:56 بعد از ظهر)
 

حکمت خدا

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست
.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست
.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود
.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت
...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      شعــــــــله
  جمعه هفتم دی 1386 (10:54 قبل از ظهر)
تقدیمی به یکی از قدیمی ترین مسافران جاده انتظار:

شعله

سلام به همه ی همراهان و خوانندگان جاده انتظار:

من شعر(شعله ) را خیلی دوست دارم ولی دوست نداشتم هرگز در وبلاگم بنویسمش چون من یه چشم به راه هستم که امید

هرگز نمیگزاره که به رفتن او برای همیشه فکر کنم ، به خاطر همین این شعر که خبر از رفتن همیشگی عشق میده را

علیرغم زیبایی اش دوست نداشتم ازش استفاده کنم !

منتها امروز این شعر را انتخاب کردم و نوشتم به خاطر دل شکسته ی عاشق دل تنها که یکی از قدیمی ترین و باوفاترین

خوانندگان و همراهان جاده انتظار هستند که چه پارسال که من یه چشم به راه و غمگین بودم ، چه اون موقع که شادی

مثل شهابی از فراز جاده انتظار عبورکرد و چه حال که بازهم غمگین هستم همراه جاده انتظار بودند .

به این دلیل این پست را تقدیم ایشون کردم چون که متاسفانه به تازگی عشقشون از پیششون رفته و من واقعا از فهمیدن

این موضوع ناراحت و شوکه شدم چون میدونم برای یه عاشق جدایی خیلی سخته .

ای کاش هرگز جدایی وجود نداشت یا اگر هم بود سرراه عاشقان نبود ....

اگه دستم به جدایی برسه

اونو از خاطره ها خط می زنم

از دل تنگ تموم آدما

از شب وروز خدا خط می زنم

اگه دستم برسه به آسمون

با ستاره ها قیامت می کنم

نمیزارم کسی عاشق نباشه

ماهو بین همه قسمت می کنم

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      بــــــــی تـــــــــــو
  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 (12:57 بعد از ظهر)

بی تو

بی تــــــو من چیستم ؟ ابراندوه

بی تــــــو سرگردان تر از پژواکم

در کــــــوه

گردبادم در دشت

برگ پاییزم در پنجه ی بـــــــاد

بی تــــــو سرگردان تر

از نسیم سحرم

از نسیم سحرسرگردان

بی سرو سامان

بی تــــــو ، اشکم

دردم

آهـــــــم

آشیان برده ز یـــــــــاد

مرغ درمانده به شب ، گمراهم

بی تــــــو خاکستر سردم ، خاموش

نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق

نه مرا لب ، بانگ شادی

نه خــــروش

بی تــــــو دیو وحشت

هرزمان می دردم

بی تــــــــو احساس من از زندگی بی بنیاد

واندر این دوره بیدادگریها هردم

کــــــاستن

کــــــاهیدن

کاهش جانم

کــــــم

کــــــم

چه کسی خواهد دید

مردنم را بی تــــــو

بی تــــــــو مــــــــردم ، مـــــــردم

/حمید مصدق /

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      چگونه زندگی باید کرد؟(دل نوشته هایم )
  یکشنبه یازدهم آذر 1386 (5:55 بعد از ظهر)

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      کجـــــــایی پرپــــــــروازم
  یکشنبه چهارم آذر 1386 (1:22 بعد از ظهر)

تقدیرشوم

مدتي است كه پرواز را ازياد برده ام ، دنيا برايم كوچك شده است .مدتي است كه هيچ رنگين کمانی را در آسمان زندگیم نمی بینم ، سرنوشت خودرا هرچه ورق مي زنم سياه و سياه است. با خورشيد بيگانه هستم و غروب وتنهايي دلخوشي من هستند.فصل خزان را دوست دارم زيرا تنها فصلي است كه به رنگ سرنوشتم است. در عالم تنهايي خود دل به يگانه كلمه اي بسته ام كه شايد مرا از اين منجلاب سياهي نجات دهد وكشتي طوفان گرفته قلبم را در ساحل زيباي خوشبختي قرار دهد. آري ،من هم مانند تمام انسان ها به اميد دل بستم وانتظار كشيدن را آموختم آنقدرانتظارمي كشم تا كه پرپروازم دوباره باز گردد و من در اوج آسمان ها پرواز كنم ،تا شعف خورشيد بالا روم و در امتداد سرخ افق اوج بگيرم و مانند عقابي تيز پروازدنياي كوچك خود را از بالاي اسمان ها تماشا كنم .

بيا برگرد اي تنها مونس زنده بودن ، زيرا اگر تو نباشي من مي ميرم . عزيزم من به عشق وبه اميد بازگشت دوباره تو زنده ام

اي رويايي ترين عشقم دوباره برگرد و مرا نگاه كن .دوباره صدايم كن تا من بارديگر به سوي تو بشتابم و دلم را چون كبوتري بي قرار به نگاهت بسپارم و مرهم نگاه مهربانت را برزخم دلتنگيم بگذار.

اي مهربان ترين مهربان ها دوباره بيا،شايد با آمدنت آرزوهايم به واقعيت بپيوندد و زندگي غبارگزفته ام پاكسازي شود. آنقدرمنتظرت خواهم بود تا شايد روزي نگاه مهربانت را دوباره با تمام وجود لمس كنم وخنده زيبايت را در كوير قلبم براي هميشه حك كنم .

اي كسي كه ميداني چقدر دوستت دارم تنها مي گويم هميشه در قلب مني

و من تا ابد خواهم ماند در انتظار تو....

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      غـــــــــــریـــــــــق
  جمعه یازدهم آبان 1386 (6:18 بعد از ظهر)

بی تو تنها و غریبم

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      اوگناهی ندارد
  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 (5:28 بعد از ظهر)

چشم من

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      هیچ کس اشکی برای ما نریخت
  یکشنبه پانزدهم مهر 1386 (1:6 بعد از ظهر)

قلب من  

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      ماجرای دو گل سرخ
  یکشنبه یکم مهر 1386 (10:40 قبل از ظهر)

گل سرخ قصه مون با شبنم رو گونه هاش

دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش

خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود

جای یارش چقَدَرتو این غریبی خالی بود

یادش افتاد که یه رو یه باغبون دو بوته داشت

یه بهاراون دوتا رو کنارهم تو باغچه کاشت

با نوازشای خورشید طلا قَد کشیدن

قصه شون شروع شد و همش به هم می خندیدن

شبنمای اشکشون از سَرشوق و ساده بود

عکس دیوونگیشون ، تو قلب هم افتاده بود

روزای غنچگیشون چِقَد قشنگ و خوش گذشت

حیف لحظه هایی که چکید ومُردُ برنگشت

گُلای قصه ی ما، اهالی شهربهـــــــار

نبودن آشنا با بـــــــازی تلخ روزگـــــار

فک می کردن همیشه مال همن تا دَم مرگ

بمیرن ، با هم می میرن از غم باد وتگرگ

یه روز اما یه غریبه اومد و آروم وتُرد

یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید وبُرد

اون یکی قصه ی این رفتنو باور نمی کرد

تا که بعدش چیده شد با دستای سَرد یه مرد

گُلای قصه ی ما عاشقای رنگ حریر

هرکدوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر

هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود

چی می شد اگه تو دنیا، قصه ی سفرنبود

قصه ی گُلای ما حکایت عاشقیاس

مال یاسا، پونه ها ، اطلسیا، رازقیاس

که فقط تو کاردنیا ، دل سپردَن بلدَن

بدن اینکه بدونن ، خیلیا خیلی بَدَن

یکیشون حالا تو گلدون سفال ، خیلی عزیز

اون یکی برده شده واسه عیادت مریض

چقَدَر به فکر هم ، اما چقَد در به درن

اونا دیگه تا ابد از حال هم ، بی خبرن

روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره

این بلاها رو سَر خیلی کسا در میاره

بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره

توی هرمحکمه کلی برگ وپرونده داره

این یه قانون شده که چه تو زمستون ،چه بهار

نمیشه زخمی نشد از بازیای روزگار

اگه دَست روزگار گُلای ما رو نمی چید

حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید

ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه

خوبا رو کنار هم میاره ، بعدم می چینه

کاش دلایی که هنوزم می طپن واسه بهار

در اَمون بمونن از بازی تلخ روزگار

 (مریم حیدرزاده )

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      یادم باشد
  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 (3:37 بعد از ظهر)
یادم باشد ٫ حرفی نزنم که دلی بلرزد ٫خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد جواب کینه را با کمتر از مهر٫ دو رنگی را باکمتر از صداقت ندهم

یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم

یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم

واز آسمان درس پاک زیستن

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست

باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم ٫ مبادا دل تنگش بشکند

یادم باشد....

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      فرشته ی زمینی تولدت مبــــــارک
  جمعه بیست و ششم مرداد 1386 (10:43 قبل از ظهر)

 

وقتی تو به دنیا آمدی خدا به خاطر آفرینش موجودی به زیبایی و مهربانی وپاکی تو به خود آفرین گفت

وقتی تو به دنیا آمدی آسمان دلش گرفت که دیگرپذیرای وجود نازنین تو نیست

وقتی تو به دنیا آمدی زمین به خودش بالید که از این پس برپاهای تو بوسه می زند

وقتی تو به دنیا آمدی فرشتگان حسرت خوردند که یکی ازآنها ساکن زمین شده است

خدایـــــا سپاس گزار تو هستم که او را آفریدی وهزاران بارسپاسگزارم که اورا در مسیر سرنوشت من قرار دادی

فرشته ی زمینی من تولدت مبارک

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      ســـــــفــــــــر
  چهارشنبه بیستم تیر 1386 (11:51 قبل از ظهر)

 

من كه بايد بروم
برسم جايى دور
كه نباشد اثرى از من و بيچارگي ام
سفر ظلمت من تا دل نور

من كه بايد بروم
خانه تنگ است و سياه !
نازنين دلبر من !
عمر من گشته تباه

غمم از داغ سكوت
زخمم از حسرت عشق
حسرت  دیــــدن  تو
مُردم از كثرت عشق !

من كه بايد بروم
زير رگبار تگرگ
راهى دشت خَموشم ، به خدا
عاشق خلوت مرگ

نه صدايى كه من آزرده شوم
نه دروغى ، نه فريبى ، نه ريا
بروم تا سر آن كوه بلند
كه نوشتي تو بر آن اسم مرا

كاشكي سنگ مزارم بود و...
حبس مي شد نفس سينه ي من
كاش با دست تو پايان مي يافت
غم تنهايي ديرينه ي من
....

منبع شعروبلاگ : دل من تو رو میخواد

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      و بالاخره جــــــــــاده انتظـــــــار به مقصد رسید
  سه شنبه هفتم فروردین 1386 (8:13 بعد از ظهر)
 

و تو آمدی ٫ به لطافت یک رویا ٫ به شیرینی یک خیال و به سبکی یک نسیم بهاری ..

تو آمدی با کوله باری از عشق و وفاداری ٫ آمدی تا من به نیابت ازهمه ی عاشق های دنیا سرم را بالا بگیرم و فریاد بزنم و به همه ی آنهایی که وجود یک عشق واقعی را انکار می کنند بگویم که دیدید هنوز عشق پاک وواقعی وجود دارد؟

تو آمدی تا مرا از جهنمی که در نبودنت درآن اسیر بودم نجات دهی . تو آمدی ٫ توبا بهار آمدی ومن در ششمین روز بهار همراه طبیعت از نومتولد شدم ....

می دانستم که فاصله ی ناامیدی وامید٫ اندوه و شادی اندکی بیش نیست ٫ ولی فاصله ی چندساعته یا نه ٫ حتی چنددقیقه ای را باور نداشتم ! و با آمدنت در قلب من به فاصله ی چند دقیقه شادی به جای اندوه آشیانه کرد

تا دیروز جزء غمگین ترین انسان های دنیا بودم وامروزازشادی درپوست خود نمی گنجم . دیروزآینده را تاریک وسیاه می دیدم اما امروز آفتابی و روشن ..

تو آمدی وبا آمدنت خون زندگی که دررگهایم خشکیده بود دوباره در رگهایم جاری شد .

و خــــــدا را سپاس که مرا لایق هدیه ای آسمانی چون تو دانست و این هدیه را از من بازپس نگرفت خدا را سپاس که قدرت تحمل این انتظار را به من عطا کرد و نگذاشت حرفهای ناامید کننده ی دیگران اندکی از عشق من نسبت به تو بکاهد وباز هم خـــــدایا تورا سپاس ٫ هــــــزاران بار سپاس .

و پایان هر شبی روزی است ...

و پایان هر زمستانی بهاری است ...

وپایان هربارانی رنگین کمانی است ...

و پایان هر جاده ای مقصدی است واینک با آمدن او وپایان انتظارم به مقصد رسیدم ...

باسلام و دروووود خدمت همه ی همراهان و همسفران جــــــاده انتـظـــــار

همراهان خوبی که شش ماه با یه چشم به راه در جاده انتظار همسفر بودند ٫ همه ی همراهان خوبم که با حرفها و امیدها و ردپاهای سبزشان به من امید دادند و باحضوروهمراهیشان من را در پیمودن جاده انتظار همراهی کردند ...

نمی دونم شما هم جزء اون دسته از خوانندگان وبلاگم بودید که دوست داشتید بدونید یه چشم به راه کیه یا خیر؟ ولی حالا که به مقصد رسیدم میخوام خودم را خیلی مختصرمعرفی کنم تا بدونید که چه کسی را در این سفر همراهی کردید؟ اگه حدس زدید که من دختر هستم باید بگم حدستون کاملا درست بوده ! من یه دختر هستم ٫ یه دختر ۲۳ ساله ساکن شمال ایران ٫ اگه اجازه بدید اسمم همچنان محفوظ باشه و من را با همون اسم (یه چشم به راه ) بشناسید ..

و درآخر آرزو می کنم که : تموم چشم به راها بیاد سفرکردشون از تو راها

شاد و سربلند باشید

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      عـــــصر یک روز بهــــــــــاری
  یکشنبه پنجم فروردین 1386 (2:1 بعد از ظهر)

عصریک روز بهـــــاری بین گلها دیدمت

شب که شد درخواب دیدم ٫ دست بردم چیدمت

تو به سرمستی٫ سواراسب آبی بهار

من به تردستی باد از پشت زین دزدیدمت

خواب دیدم منتهای آرزوهای منی

سوزشی در سینه ام افتاد تا بوییدمت

تو چنان خورشید شوخ صبحدم خندیدی ام

من چنان ابرغریب نیمه شب گرییدمت

خواب دیدم قبله گل ٫ کعبه باران تویی

من زمین تشنه ای بودم که می چرخیدمت

نامه ای بودی که از دریا برایم آمدی

من چنان رودعطش با شوق می بوسیدمت

خواب دیدم تو همانی که دلم را برده ای

بعد عمری دلبرمن ٫دیدی آخر دیدمت؟

آه از این شب ٫این شب رویایی دنباله دار

کاش صبحی می شد ای گل واقعا می چیدمت

 (( خلیل زکاوت ))

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      سال نو مبارک
  چهارشنبه یکم فروردین 1386 (9:32 بعد از ظهر)

فرا رسیدن ســـــال نو و بهـــــار طبیعت مبـــــارک باد

امیدوارم سال جدید سالی سرشار از شادی و خیروبرکت برای همگی باشه

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      دل نوشته هایم --- اگر تو بیایی
  یکشنبه بیستم اسفند 1385 (12:39 بعد از ظهر)

 

باید تا الان می آمد , دیر کرده است ! هرسال همین موقع صدای قدمهایش و عطر و بویش

می آمد ولی امسال دیر کرده کرده ! بهــــار را می گویم , هر سال همین موقع ها صدای

قدم هایش می آمد ولی نه مثل اینکه امسال هم پاورچین پاورچین دارد می آید . خانه تکانی

مادرم این را می گوید , بنفشه ها و پامچال های باغچه مان , مرد ماهی فروش که ماهی های

گلی می فروشد و مردمی که شتاب زده برای خرید لباس نو به هم تنه می زنند نیز خبر از آمدن

بهار می دهد . پس این منم که فقط آمدنش را حس نمی کنم ! چیز عجیبی نیست وقتی که نه از

گرمای تابستان چیزی فهمیدم , نه از برگریزان پاییزی ! حتی رنگ نارنجی خرمالوهای درخت

گوشه ی حیاطمان هم مرا به وجد نیاورد و اولین برف زمستانی هم مرا به دوران کودکی و

و شوق درست کردن آدم برفی نبرد ....

آخر در نبود تو ساکن ابدی فصل تنهایی و غم هستم . وقتی تو نباشی چه اهمیتی دارد بهار

باشد یا تابستان , پاییز یا زمستان؟ چه اهمیتی دارد جست و خیز ماهی تنگ بلور یا سبزی

سفره ی عید؟

اما اگر تــــــو بیایی , بهار به قلب من هم می آید . مانند اولین بار که با آمدنت مرا از فصل

سرد تنهایی رهاندی و بهار عشق و زندگی را مهمان قلبم کردی . بیا و بگزار من هم همراه

طبیعت از نو متولــــــد شوم .

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      تا به کی چشم انتظاری ؟
  جمعه یازدهم اسفند 1385 (10:25 قبل از ظهر)

هرکسی عاشق نشد دیوانه نیست

هرکه دیوانه نشد پروانه نیست

در پی عــــشق تو دل دیوانه شد

شمع گشتی ودلـــم پروانه شد

ازلهیب عشـــــــق تو افروختم

عــــشق را به سادگی نفروختم

ناگهان در بی کسی ها گم شدم

رفتی وافســـانه ی مردم شدم

تا به کی چشم انتظاری سوختم

بس که چشمم را به راهت دوختم

تا به کی دیدار چشمت در خیــــال

زندگــــی با آروزهای محــــــال  

 

منبع شعر وبلاگ  تا به کی چشم انتظاری سوختم    

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      فـــــــاصله ها
  چهارشنبه دوم اسفند 1385 (12:10 بعد از ظهر)

زندگی رویــــا نیست

زندگی زیبـــــائیست

می توان بردرختی تهی از بارزدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی

بذری ریخت

می توان از میان فــــاصله ها را برداشت

دل من با دل تـــــو

هر دو بیزار از این فـــــاصله هاست

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      عــــــاشقان روزتان مبارک
  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 (9:53 قبل از ظهر)

 

 

روز ولنتاین (روزعــــشق ) را به خودم وعشقم .... و تمام عاشق های

دنیا تبریک میگم .

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      بی تو من در همه ی شهر غریبم
  شنبه بیست و یکم بهمن 1385 (7:22 بعد از ظهر)

  

بی تــــــو طوفان زده ی دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو نفهمیدی

نگهت هیچ نیفتاده به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوییا زلزله آمد

گوییا خانه فرو یخت برسرمن

بی تو من در همه ی شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی زبـــر من

که بمیرم زغم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی

نتوانم . نتوانم

بی تو زنده نمانم

بی تو من در همه ی شهر غریبم

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      ســـــبد عـــــاطفه
  شنبه چهاردهم بهمن 1385 (12:3 بعد از ظهر)

من ته بـــــــاغ کسی را دیدم

که به دستش سبدی عـــــاطفه داشت

داشت در پای چناری غمگـــــــین

تخم آواز قناری می کاشت

دیدم او را که درآن گوشه ی باغ

دست بر گردن گل ها انداخت

سوز می آمد و او شالش را

روی یک پیچک تنـــــــها انداخت

برف را از سر یک بید تکاند

دست یخ بسته ی او را هااا کرد

زیرآن بید دو زانو و زد و بعد

با یــــــــخ روی گلی دعوا کرد

وقتی از بـــــــاغ جدا شد دیدم

صورتش خیس و دلش غمگــین بود

سبد عـــــاطفه اش را بخشید

به کلاغی که لب پرچین بود

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      شفــــــیع
  پنجشنبه پنجم بهمن 1385 (12:24 بعد از ظهر)

سلام خدمت همه ی همراهان جاده انتظار .....

در ابتدا ایام شهادت سالار شهیدان حضرت امام حسین (ع) و یاران با وفایش را تسلیت عرض می نمایم .

همراهان قدیمی تر جاده انتظار اگر خاطرشون باشه در روز ولادت امام رضا (ع) شعری را از شاعر جوان اهل بیت سیدامیرحسین میرحسینی نوشتم .شعری هم که امروز به مناسبت این ایام انتخاب کردم ازسروده های ایشون هست . گرچه مضومونش شبیه همون شعر می باشید ولی توصیه می کنم با وجود طولانی بودنش تا آخر این شعر زیبا را بخوانید و حسی را که از خواندنش بهتون دست داد بنویسید ....

خواب دیدم خواب این که مرده ام.............. خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود................. وای قبرمن چه وحشتناک بود

تا میان گـــــوررفتم دل گرفت..................... قبرکن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زیرسرم از سنگ بود.................. غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

ناله می کردم ولیکن بی جواب................ تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب

خسته بودم هیچ کس یارم نشد.................... زان میان یک تن خریدارم نشد

هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت............... سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیعی نه رفیقی نه کســــــی................ ترس بود و وحشت و دلــــــواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملـــــــک................. تیره شد در پیش چشمانم فلـــــــک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست.............. آن یکی فریاد زد رب تو کیــــــست

ای گنهکار سیه دل بسته پـــــــر.............. نام اربـــــابـــــــان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو................. کارهای نیک و زشتت را بگـــــــو

گفت برمن عمـــــرخود کردی............. تباه نامه ی اعمال تو گـــــــشته سیــــاه

ما که ماموران حــــــــق داوریم.............. بی شک تورا سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذرخــــــواهی دیر بود.............. دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هرکجا و دل فکار.................. می کشیدندم به خفت سوی نـــــار

ناگهان الطاف حق آغـــــاز شد ...............از جنان درهای رحمــــــت باز شد

مردی آمد از تبار آسمـــــــان.................. نورپیشانیش فوق کهکـــــــشان

چشمهایش زندگانی می سرود..................... درد را از قلــــــب آدم می زدود

لب که نه سرچشمه ی آب حیات............... بین دستانش کائنات و مکنئات

بررسش دستار سبزی بسته بود............... بردلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نــــــگار مهجبین...................... از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سررا به زیر انداختند ................بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه................ آمده اینجا حـــــــسین فـــــــاطمه

صاحب روز قیــــــــامت آمده................... گویی از بهر شفــــــــــاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد.................. مهربانانه به رویم خـــــــنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را................... خانه آبادش کنید این بنــــــــده را

این که اینجا اینچنین تنها شده................... گام او برتربت من وا شــــــــده

مادرش او را به عشقم زاده است ..............گریه کرده بعد شیرش داده است

بارها برمن محبت کرده است............... سینه اش را وقف هیئت کرده است

اینکه می بینید در شور است و شین........ ذکر لالایی او بوده حـــــــسین (ع)

دیگران غرق خوش و هلهله................... دیدم او را غرق شور و هروله

باادب در مجلس ما می نشست.............. او به عشق من سرخود را شکست

سینه چاک آل زهــــــــرا بوده است................. چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد................ عکس من را بردل خود قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است.................... خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید................ پابرهنه در عـــــــــــــزایم می دوید

اقتدا برخواهرم زینـــــــب نمود................... گاه می شد صورتش از بهرم کبود

بارها لعن امیران کرده است ....................خویش را نذر اسیران کرده است

تا که دنیا بوده است از من دم زده..................... او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در پـــــــیش شما گردیده بد............... جسم و جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت.................... ارتباطی تنگ با عبـــــــاش داشت

نذرعباسم به تن کــــــرده کفن................... روزعاشورا شده سقـــــــای من

گریه کرده چون برای اکبرم..................... با خود او را نزد زهـــــــرا می برم

هرچه باشد او برایم بنده است................... او بسوزد صاحبش شرمنده است

در مرام نیست او تنها شود........................ باعث خوشحالی اعــــــــدا شود

در قیامت عـــــطر و بویش می دهم.............. پیش مردم آبـــــــــــرویش می دهم

باز بــــــــــالاتر به روز سرنوشت................. می شود همسایه ی من در بهشت

آری آری هرکه پابست من است..................... نامه ی اعمال او دست من است

التماس دعا

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      ستاره ی شب های تاریکم
  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 (5:46 بعد از ظهر)

هرشب با یاد تو آسمان اتاقم ستاره باران می شود و چشمانم همچو

 چشمه شروع به جوشیدن می کند و با صبحدم روز را از پی خیال تو

 آغاز می کنم با امید بازگشت تو هر روز چنین می کنم .

اما تو هر روز دورتر ....

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      واقعا چه چیزی مهم است
  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 (11:53 قبل از ظهر)

چند سال پیش در جریان بازی های ویژه پاراالمپیک (المپیک معلولین ) در سیاتل

نه نفر از شرکت کنندگان دوسرعت صدیاردی , نه نفری که همه از نظر ذهنی و جسمی عقب مانده بودند پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند و با شنیدن صدای تپانچه شروع به حرکت کردند .بدیهی است که انها به معنی و مفهوم واقعی کلمه قادر به دو سرعت و حتی حرکت سریع نبودن , بلکه هریک به نوبه ی خود با میل و رغبت می کوشیدند تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده شوند .

در بین راه یک یاز دوندگان روی آسفالت سکندری رفت , یکی دوبار غلت خورد و سپس

شروع به گریه کرد .هشت نفر دیگر که صدای گریه ی او را شنیدند از سرعت خود کاستند و ایستادند . سپس همه به عقب برگشته و به طرف او رفتند , دختری که مبتلا به سندروم داون بود خم شد و او را بوسید و گفت: این درد تو را تسکین میده ! سپس هر نه نفر آنان بازو در بازوی یکدیگر انداختند و همه با هم قدم زنان خود را به خط پایان رساندند . همه ورزشگاه به پا خاستند و ده دقیقه ی تمام برای آنان کف زدند .

«لاادری»

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      به تیغم گر کشد دستش نگیرم
  یکشنبه هفدهم دی 1385 (10:36 قبل از ظهر)

به تیـــــغم گـــــــر کشد دستش نگــــــــیرم

 

و گـــــــر تــــیرم زند مــــنت پذیرم

 

کــــــــمان ابروی ما را گو بزن تــــــــیر

 

که پیش دست و بـــــــازویت بمــــــــیرم

 

غــــــم گـــــــــیتی گــــرازپــــــایم درآرد

 

به جز ساغــــــرکه باشد دستگــــــیرم

 

برآی ای آفــــــتاب صبح امـــــــید

 

که در دست شب هجــــــران اســـــیرم

 

به فریـــــــادم رس ای پیر خرابــــــات

 

به یک جــــــرعه جوانم کن که پــــــیرم

 

به گــــــــیسوی تو خوردم دوش سوگـــند

 

که من پــــــای توســــــربرنگــــیرم

 

بســـــــــوز این خرقه ی تقوی تو حافظ

 

که گــــــــر آتــــش شوم دردی نگیرم

 

 

 

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      تنهـــــــــاترین
  سه شنبه دوازدهم دی 1385 (11:11 قبل از ظهر)

یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو

 

برداشت که شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم .سریع

 

از کنار مرداب دور شدم .حالا وقتی می بینم خودم مرداب شدم

 

دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم

 

گل نیلوفر مغرور نیست , اون خودشو وقف مرداب کرده !

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      عـــــــشق چیست
  چهارشنبه ششم دی 1385 (10:18 قبل از ظهر)

به گـــــــل گفتم عـــــــشق چیست؟ گفت: زیبایی

 

به دریــــــــا گفتم عــــــــشق چیست؟ گفت : سکوتی طولانی

 

به نــــهر گفتم عــــــشق چیست؟ گفت: رسیدن , نیست شدن

 

به آسمــــــــان گفتم عـــــــشق چیست ؟ گفت یک رنگی با معشوق

 

به اـــــبر گفتم عشق چیست؟ گفت گریه های شبانه

 

به آتـــــش گفتم عـــــــشق چیست؟ گفت : ساختن تا ســـــوختن

 

با خود گفتم این همه عــــــشق هست و هیچ یک عــــــشق نیست

 

از سعـــــــادت پرسیدم عــــــشق چیست؟ گفت آنکه مرا آفرید

 

به دل گفتم عـــــــشق چیست؟

 

گفت: آنکه در من دمــــــید

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      بگزار آن باشم که
  شنبه دوم دی 1385 (4:34 بعد از ظهر)

 بگزار آن باشم که با تو در کوهســــار گام بر می دارد

بگزار آن باشم که با تو در گلزار گل می چینید

بگزار کسی باشم که احساس درون با او می گویی .

بگزار کسی باشم که بی دغدغه با او سخن می گویی

بگزار کسی باشم که در غم سوی او می آیی

بگزار کسی باشم که در شادی با او می خندی

بگزار کسی باشم که به او عشق می ورزی

                                                               

Let me bo the person

That you walk with in the mountain

Let me be the person

That you pick flowers with

Let me be the person

That yoy tell all your inner feelings to

Let me be the person

That you talk to in confidence

Let me be the person

That you turn to sadness

Let me be the person

That you smile with in happiness

Let me be the person

That                  you

 Love                

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      آه از غم حدایی
  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 (9:26 قبل از ظهر)

من می روم از این شهر , آه از غم جـــــــدایی

 

حـــــک گشته توی ذهــــــنم تصویرآشنـــــایی

 

اونجا تو دشت غربت , گم گشته بود محبـــــت

 

تو راهه با عشق موندن , چه ساده بود مشقت

 

رو شونه های احســــــاس پـــــرنده پر نمی زد

 

به عــــــاشقای خــسته کسی که سر نمی زد

 

حالا نگاه خسته ام رو قــــلب جـــــــــاده مونده

 

دلـــــــــم به نورامـــــــــید سراب هـــجرو رونده

 

حالا یه چـــــشمم به در چشم دیگر به راهــــــه

 

باز می رسم به اون شهر یه روز , دلــــم گواهه

   

 

 

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      ای ستـــــاره ها
  شنبه بیست و پنجم آذر 1385 (4:44 بعد از ظهر)

ای ستـــــــاره ها که بر فراز آسمـــــان

 

با نگــــــاه خود اشاره گر نشسته اید

 

ای ستــــــاره ها که بر فراز ابـــــرها

 

بر جــــــهان ما نظاره گر نشسته اید

 

آری این منم در دل سکــــــوت شب

 

ای ستاره ها اگر به دل من مدد کنید

 

دامن ازغمش پر از ستــــــاره می کنم

 

ای ستــــــاره ها چه شد که در نگاه من

 

درگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد

 

ای ستـــــاره ها چه شد که بر لبان او

 

آخر آن نوای گرم عاشــــــقانه مرد

 

ای ســـــــتاره ها مگر شما هم آگهید

 

از دو رویی و جفای ساکنـــــان خاک

 

کاینچنین به قلب آسمــــان نهان شدید

 

ای ستاره ها , ستاره های خوب و پاک

 

من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست

 

تا که کــــــام او زعشق خود روا کنم

 

لعنت خدا به من اگربه جز جفـــــا

 

زین سپس به عاشــــــقان وفا کنم

 

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

 

سربه دامـــــــن سیاه شب نهاده اید

 

ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

 

روزنی به سوی این جهان گشاده اید

 

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

 

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟

 

ای ستاره ها , ستاره ها , ستاره ها

 

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

 

«فروغ فرخ زاد»

   

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      کنج غم
  دوشنبه بیستم آذر 1385 (4:24 بعد از ظهر)

دوباره یاد توست که این دل تنها را بیدار نگه داشته است .دلم می خواهد دیوارهای روبرویم همه پنجره

شوند و من تو را در چشمانم بنشانم چشم هایی که انتظار تو را کشیدند و برای دوری از تو و نبودنت

گریه کردند و بسیاری از دردها و غم ها را دیدند و حرفی به زبان نیاوردند

باز غمگین از نبودن تو در کنارم و در گوشه ای همیشه خلوت و گرفته کز کرده ام و به تو می اندیشم

از اینکه تنها نشسته ام افسوس می خورم .کاش می توانستم تنهایی ام را برایت معنا کنم و از گوشه

به گوشه ی شهر و کوچه های غریب و غم گرفته برایت زمزمه کنم و بخوانم .

بگزار دردهایم را فقط با چشمان تو درمیان بگزارم .بگزار که تا ابد این چشمان من انتظار تو را بکشند .

این چشم ها را رد نکن که برای دیدنت عجیب مشتاق و بی تاب است .

| نوشته شده توسط یه چشم به راه
      لحظه های انتظــــــار
  شنبه هجدهم آذر 1385 (3:43 بعد از ظهر)
این شعر کوتاه را دوست خوبم بهار  برام کامنت گذاشتند که چون خیلی خوشم اومد توی وبلاگ می گذارمش و خیلی ازشون تشکر می کنم ...

شما هم اگر متن یا شعر زیبایی دارید توی کامنت ها بنویسید تا به اسم خودتون بگزارم و این طوری وبلاگتون هم معرفی میشه ...

 

 

چقــــــدر طولانی است لحظه های انتظـــــــار

 

چقدر راه است میان من و تو

 

من می پیمایم , تو چه طور؟

 

طاقت آفتاب سوزان را داری؟

 

دارم

 

من قلبی پر از شور دارم , تو چه طور؟

 

| نوشته شده توسط یه چشم به راه